یا مقلب القلوب و الابصار

سال 87 دیگه داره آخرین نفس هاشو می زنه... همه جا بوی عید میاد ...بوی تازگی... من عاشق این حال و هوام...

فکر کنم امسال هیچوقت از ذهن من پاک نشه... یه سال پر ماجرا... پر از اتفاق های بد و خوب... به خصوص نیمه اول سال...

بابا جون پرواز کرد:

15 خرداد 87 وقتی صبح زود تلفن زنگ زد و مامان در حالی که سعی می کرد آروم باشه بهم گفت که حال باباجون – بابابزرگم- بده و دارن میرن مهرشهر... انگار یه چیزی تو قلبم ریخت پایین... گوشی رو گذاشتم و آقای همسر رو بیدار کردم و گفتم باباجون رفت..... با اینکه مامان چیزی نگفت اما فهمیدم همه چی تموم شده. فهمیدم که دیگه هیچوقت اون خنده های قشنگ رو نمی بینم... بابا جونم بعد از سال ها مریضی و درد و رنج بالاخره به آرامش ابدی رسید... اون روزها در حالی که منتظر یه مهمون کوچولو بودم تنها چیزی که باعث می شد غم نبودن بابا رو تحمل کنم این بود که مطمئن بودم اون حالا دیگه هیچ دردی نداره و آرام آرامه.. اون روز صبح وقتی رفتم بالا سرش تنها چیزی که دلم می خواست این بود که یه بار دیگه صداشو بشنوم و پیشونیش رو ببوسم ولی فقط تونستم نگاهش کنم و باهاش خداحافظی کنم...

بابایی امسال اولین نوروزی هست که تو بین ما نیستی... عیدت مبارک.... می دونم که اونجا بیشتر بهت خوش می گذره..........

حاج آقا هم رفت..

دو ماه بعد از رفتن بابا، شوهر عمه ام که بهش می گفتیم حاج آقا، رفت پیش بابا... او هم شرایط مشابه بابا داشت... مریض و بدحال... هیچوقت یادم نمیره آخرین باری که دیدمش انقدر بغض داشتم که به سختی می تونستم صحبت کنم... ولی وقتی که رفت نتونستم برم اصفهان بدرقه اش..

 

اولین مهمون کوچولو

بعد از 2 تا اتفاق تلخ و گذشتن از روزهای خیلی سخت... یه اتفاق شیرین افتاد که هنوز هم وقتی یادش می افتم اشک شادی تو چشمهام جمع میشه... یادمه از 2-3 روز قبلش کلی هیجان داشتم طوری که شب ها خوابم نمی برد... تا بالاخره تو روز هفتم شهریور قشنگ ترین براددزاده دنیا چشمهای خوشگلش رو به این دنیا باز کرد و دل همه رو برد....نیکا.. نیکای عزیز من که یه جور خیلی عجیبی عاشقشم و هروقت با اون چشمهای معصوم و نازش نگاهم می کنه دلم ضعف میره... وجود نیکا همه تلخی ها رو کمرنگ کرد و باعث شد روزهای شادی رو تجربه کنیم... حالا نیکا کوچولو  تو نیمه های هفت ماهگی هست و شدیدا خوش اخلاق و دوست داشتنی و زیبا... نیکای من... من عاشق ترین عمه دنیاااام...

 

دنیای من عوض شد...

19 روز بعد از تولد نیکا... دومین مهمون کوچولوی خانواده ... دخترم... هلیا.. پا روی چشمهای ما گذاشت و با اومدنش همه زندگیمون رو زیر و رو کرد... صبح روز 26 شهریور... وقتی راهی بیمارستان شدم فقط و فقط به این فکر می کردم که دخترم به سلامت به دنیا بیاد... لحظه ها انقدر کند می گذشت که دلم میخواست چشمهامو ببندم و وقتی باز می کنم  وجود هلیا رو تو آغوشم حس کنم... و بالاخره بعد از 2 ساعت در حالی که خیلی آروم بودم و هیچ اضطرابی نداشتم – بر خلاف تصورم-  تنها چیزی که بود هیجان بود و انتظار... یک دفعه به یک دنیای دیگه پرتاب شدم... من مادر شدم... اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم... وقتی توی اتاق عمل برای اولین بار دیدمش و بوسیدمش حس کردم همونیه که انتظارش رو داشتم... انقدر برام آشنا بود که هیچ احساس غریبگی نداشتم... حالا دقیقا 6 ماه و یک روز از اون روز گذشته .. دخترکم امسال اولین نوروز زندگیش رو تجربه خواهد کرد... امسال؛ تحویل سال، ما یک خانواده سه نفری هستیم و نوروز رو در حالی جشن می گیریم که یک دخترک شیطون و بازیگوش و شیرین در کنارمون داریم، که با خنده های قشنگش لحظه هامون رو زیبا می کنه.......

 

سال نوی همتون مبارک... امیدوارم سال 88 برای همه سال خوب و پر برکت و پر از شادی باشه.... موقع تحویل سال ما رو هم فراموش نکنید...

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

سال نو بر شما و ساير بستگان كوچك و بزرگ مبارك.

مامان ریحان

سلام خانوووووووووووومی ... عید شما مبارک ... صد سال به از این سالها ... انشاالله سالی پر از سلامتی ... خوشحالی و پووووول داشته باشید ... انشاالله همیشه بخندید و کلی بهتون خوش بگذره ... دختر گلی خاله رو ببوس محکمممممممممممم[ماچ][گل]

دخترخانم

سلام. من ایرانیم نژادم آریایی است خاکم ایران است... وقتی دیدم هنوز در انتهای لیست حضور دارم احساس خوبی بهم دست داد. دلم برات تنگ شده بود. خوشحالم که دوباره اینجام. یه عالمه تبریک. اول برای مادرشدنت. دوم برای سال نو. خوشحال می شم که دوباره به این جمع بپیوندم. موفق باشی.

شاهرخ

سال نوتون مبارک... ان شاالله امسال فقط شادی ببینید و سالم باشید... مزاحمتون میشیم اگر فرصتی دست بده! ولی خوب دیگه... جوون عزبو هیچ جا راه نمیدن!

پریا

سلام ... امسال حتما سالی فقط سرشار از شادی و سلامتی خواهد بود برات

زینب

سال نو مبارک سارا جان. تبریک برای دختر گلت. امسال برای من سال عجیبی بود ... خیلی عجیب، اونقدر که حتی نمی تونم حوادث امسال رو مرور کنم. دوست دارم یه روز، حداقل برای خودم بنویسمش .. خوشحالم که در نهایت بعد از تمام خاطرات بد، خاطرات خوب و شیرین داشتی.

بی نام

سلام . سال نوی شما و آقای همسر و خانم هلیا مبارک باد!

منتظر

سلام. سال مهم 87 رو به شما و همسر گرامي تبريك ميگم. اميدوارم سال 88 هم براتون سال پر از اتفاقات و رويدادهاي خوب و به يادماندني باشه.

دخترخانم

ای بابا! اینجا قرار نیست به روز بشه؟ گمونم فیس بوک حق اینجا رو خورده دیگه خانم خانما!

کيميا

سلام سال نو شماهم مبارک باشه ما شرمنده شماییم که هنوز خدمت نرسیدیم.سلام به محمدجان برسونید