یا انیس القلوب

چه بارون های قشنگی می باره این روزها... بعد از بارون هوا چقدر صاف و تمیز و قشنگ میشه... آسمون اینطوری رو کمتر زمانی میشه تو تهران دید... وقتی می بینم انگار دلم پر می کشه....... وقتی بهار میشه منم هوایی میشم.... ولی امسال یه فرق اساسی با سال های قبل داره.... با اینکه از همه چیز بهار لذت می برم ولی دلم شاد نیست.... خیلی خسته ام ... حساس شدم و زودرنج... حوصله هیچی رو ندارم... زود گریه ام می گیره و مستاصل میشم.... بعضی وقت ها دلم میخواد تنهای تنها باشم ولی نمی تونم...... نمی دونم باید چیکار کنم تا از این حال و هوا دربیام... ولی انگار این حالت همه گیر شده! بیشتر آدم های اطرافم خسته و بی حوصله هستن و این افسرده ترم می کنه.... چرا اینجوری شدیم ما؟

...

هلیا هم این روزا خیلی خسته ام می کنه... کم خواب و بدخواب شده... بعد از کلی کلنجار رفتن باهاش، وقتی که ناامید میشم اشکم سرازیر میشه.. بعد همش فکر می کنم چرا؟ چرا انقدر زود خودمو می بازم؟ چرا انقدر کم حوصله شدم؟ دائم سردردهای وحشتناکی دارم که با هیچ مسکنی آروم نمیشه. از لحظه ای که از خواب بیدار میشم تا شب که می خوابم سرم در حال ترکیدنه... این سردردها فرسوده ام می کنه.... نمی دونم دلیل بی حوصلگی هام سردرده یا دلیل سردردهام بی حوصلگی و...؟

باید یه فکری کنم . یه فکر اساسی ....

چه شروع بدی داشتم.... بعد از ماه ها اینطوری برگشتم.... چقدر دلم برای اون وقت ها تنگ شده................

/ 18 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریا

سلام خانومی .. بابا یه سال داره میشه همسایه شدیم یه بار اومدی کجاش زحمته؟! با ور کن من که دوست دارم تو هفته چندبار بیای . اما اصرار نمیکنم چون میگم بزار هرطور راحته باشه. وگرنه من و بچه ها هم از تنهایی در میاییم. آره به قول خودت بچه ها آبرو داری میکنن. پاتو گذاشتی بیرون بهونه گیریاش شروع شد. اونقدر بیتابی کرد که نگو . البته فکر کنم نم نم میخواد دندونش سر بزنه. هلیا جونم رو ببوس

حمیدرضا...

سلام... تصادفا به خاطر دوستی مجبور شدم یه سری به وبلاگی که 2 ساله به روز نکردم بزنم و حال و هوای قدیم برام زنده شد. کامنت شما رو دیدم و گفتم یه سر بزنم ببینم اینور چه خبره! خوشحال شدم که هنوز می‌نویسین (البته به فاصله زمانی این دو تا پست آخر هم توجه کردم!) صفحه کامنت رو باز کردم دیدم پریا خانم هم هنوز وبلاگشون پابرجاست ظاهرا... خلاصه خوشحال شدم. راستی.. اصلا ما رو یادتون هست؟!!! خدا وکیلی یادتونه؟! همسر و خانواده خوبن؟ یه راستی دیگه... نمیدونم بهتون گفتم یا نع... ولی الان مشغول مجله اینترنتی دخت ایران هستیم. www.dokhtiran.com درسته همشهری جوان نیستف ولی ببینید، نظر بدید، شاید حال داشتید و نوشتید! فعلا...

ساکت

بیایید به جای اینکه مثل دلفین ها به خودکشی دسته جمعی فکر کنیم, یک لحظه به این فکر کنیم که اگر این کوچولوهای پردردسر نبودند, اونوقت نسل ما مثل دایناسورها منقرض میشد. پس انتخاب با خودمونه, می تونیم دلفین باشیم یا دایناسور... یا مثل آدم زندگی کنیم و ازش لذت ببریم. [لبخند]

بی نام

سلام. کاش این ماه رمضونی به یاد اون ایام یه چیزی می نوشتید. از اون نوشته ها که با یکی از اسماء الله (بر گرفته از جوشن کبیر) شروع میشن ( مل همه نوشته هاتون!) از اونهایی که عکس حرم پیامبر توی مدینه زینت بخش اون بود وآدمو دیوونه می کرد. این هلیا خانوم هم که هووی خوانندگان این وبلاگ شده! نمی ذاره شماها به وبلاگاتون برسید. لا اقل یه عکسی هم ازش نمی ذارید که آدم با خیال گاز گرفتن لپش ازش انتقام بگیره!! این چه وضعیه آخه؟!

سلمان

سلام . آقاي جباري ميگفت زياد محله ي ما ميايد!! ؟؟ خالي بسته بود؟

یاس حسینیه

سلام. بی حوصلگی بیماری عصر ماست... سجاده ات را پهن کن و به دامان مهرخدا پناه ببر.

حامد

پس درسته که میگن بعد از اینکه بچه دار میشی تازه درک روشن تری از والدین خودت پیدا میکنی

بی نام

سلام. می گم چیزه! شما مطمئنی که این روزها داره بارون های قشنگی می باره؟!! ولی فکر کنم بارون بند اومده ها! الان یه چند ماهی می شه!!