یا لطیف

 

دلش لک زده بودبرای برف بازی...  اصرار پشت اصرار  که ببرمش برف بازی. بردمش کنار پنجره و بیرون را نشانش دادم که برفی در کار نیست. چند تا محله آن طرفتر همه جا سپیدپوش شود، فوق فوقش بارانش به ما می رسد که البته برای همان هم خدا را شکر...

هربار بهش قول می دهم که دفعه بعد می رویم برف بازی ولی دفعه و دفعه های بد می آیند و می روند و هیچی به هیچی.... انقدر زود می آیند و می روند که نوبت به برف بازی دخترک من نمی رسد...

دوست دارد آدم برفی درست کند و گلوله برفی به سمت ما پرتاب کند. آخر سر یک بازی جدید ابداع کرد. من را نشاند روی زمین و گفت که اینجا مثلا برف امده، بیا آدم برفی درست کنیم. همانجا روی قالی یک آدم برفی درست کردیم به  چه بزرگی.. !! دور گردنش شال گردن انداختیم و روی سرش هم یک کلاه گنده گذاشتیم... کلی ذوق کرد! بعد هم گفت حالا بیا به هم برف پرتاب کنیم... کلی دنبال هم دویدیم و به سر و صورت هم برف پاشیدیم  و خندیدیم... به همین سادگی!!

 

پ.ن: بالاخره برف بازی کردیم.. واقعی. هرچند که دیر رسیدیم و برف ها سفت و سخت شده بودند و آدم برفی که هیچ، گوله برف هم نمی شد ساخت ولی به هرحال از هیچی بهتر بود....

 

/ 15 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حـاج حمیـد

بـا ســلام بهار همه طراوتش را مدیون یک گل است! گل زیبای نرگس...! برای آمدنش دعا کنیم نوروزتان مبارک

سلمان

سلام. اگر عید دیدنی رو پس میدادید، حتما به برف بازی هم میرسیدید [لبخند]

یاس حسینیه

4655787 اُمین باره که اومدم و ننوشتی، بانو جان.

پریا

دلم خیلی خیلی برات تنگ شده

دیروز که داشتم هلیا رو نگاه می کردم - تو خواب بودی و اون داشت کارتون می دید - واقعن حس کردم اندازه نیکا دوستش دارم. خد حفظش کنه.

پریا

دیگه حستبی مامان شدیا!!

بی نام

سلام بعد از این همه مدت وقتش نشده که بیاین یه چیزی بنویسین؟ از خودتون، از هلیا، از روزگار و.... ما کماکان دعاگو هستیم. ان شاالله سالم و موفق باشید.

پریا

خیلی دلتنگ اون روزا شدم...........