يا خالق النور

سلام...

  • بعضی ها ميگن اينجا تار عنکبوت گرفته... اومدم يکم تر و تميزش کنم!! همگی خوبيد که انشاالله؟
  • ايام ولادت نبی اکرم رو تبريک ميگم.... اين روزها روزهای قشنگيه.... همش ياد مدينه می افتم... مدينه شهر پيغمبر......
  • ديروز برای من روز خاصی بود... خيلی خاص... ديروز بيشتر از هميشه آرزو کردم که دوباره خدا قسمتم کنه تا برم زيارتش... برم مدينه... وای... سال پيش، توی يه روزی مثل ديروز، يعنی ۱۳ ارديبهشت... با کلی اشتياق.. و حسهايی که نمی تونم به زبون بيارمشون، وارد مدينه شدم...... مدينه يه جوريه که آدم از همون اول که واردش ميشه، احساس می کنه همه جا محزون و غم گرفته ست... انگار آدم اونجا غم رو کاملا حس می کنه... و تازه می فهمه که تا قبل از اون نمی دونسته غم يعنی چی... حزن يعنی چی... تو مدينه دو جا هست که آدم رو ديوانه می کنه... يکی بقيع که همه می دونن ، وای.. مخصوصا غروبهای بقيع..... و يکی هم جلوی در خونه حضرت زهرا... آدم بايد اونجا باشه تا بفهمه.... يه جای ديگه هم که من خيلی منقلب شدم، کوه احد بود.......

          خدا قسمت همه بکنه که خودشون برن و حس کنن و بفهمن..... (ای کاش آدم شده بودم!!!!!!           وای که بعضی وقتها فکر می کنم ما آدمها عجب موجوداتی هستيم.. خوش به حال اونهايیکه قدر            نعمتها رو میدونن و قدر لحظه ها و پيشامدهايی که ممکنه ديگه تا آخر عمر براشون پيش نياد.... )

  • اين روزها برام خيلی ناراحت کننده بود... کسی از دست رفت که يادآور تمام خاطرات زيبای کودکی و نوجوانيم بود.... کسی که نديده بودمش اما خيلی دوستش داشتم.... دارم از مردی حرف می زنم که اسمش هميشه خاطرات زيبا و قشنگ رو يادم مينداخت و باز هم اسمش هميشه لبخند رو روی لبهام می نشوند، اما حالا می دونم که از اين به بعد اسمش اشک رو تو چشمام چمع می کنه... مثل الان که دارم در موردش می نويسم.........گل آقای ملت ايران...که اين روزها بيشتر فکرم رو اشغال کرده... که هنوز باورم نميشه رفته باشه.... يادش گرامی باشه که واقعا مرد بود......... پاک و صادق و بی ادعا... روحش شاد باشه انشاالله.......
  • راستی روز معلم رو به همه معلمهای عزيز تبريک ميگم.... شهيد مطهری هم يکی از معدود مردان روزگار بود که افکارش هيچوقت قديمی و کهنه نميشه.....يادش گرامی....
  • حدود ۱۰ روز پيش بعد از تقريبا يک سال، رفتم به ديدنش... از اول سال چند بار خوابش رو ديدم...هربار خواب می ديدم رفتم پيشش..... فهميدم که بايد برم... چقدر بی معرفت بودم که يکسال نرفته بودم... اما اين بار بايد می رفتم...اونروز وقتی رفتم اين چمله ها تو مغزم رژه می رفتن.........

اينجا بهشت زهراست... قطعهء .... دور اينجا ديوار کشيدن.... اينجا ۳۰ ساله شده... يعنی عمرش تموم شده!!! چند وقت ديگه روش خاک می ريزن... خاک می ريزن... انقدر خاک می ريزن که بشه يه قبر از توش درآورد.... چند وقت ديگه، اينجا دوباره آدمهای جديدی رو ميارن... دفنشون می کنن... اينجا ميشه يه قطعه نو... با قبرهای نو... با.............. قبر بالايی مال کی ميشه؟؟

وقتی که کوچکتر بودم - نه خيلی کوچکتر! - هميشه فکر می کردم چی می شد اگه يه اتفاقی می افتاد ، تو اين قطعه دوباره کسان جديدی رو دفن می کردن... اونوقت قبر کناری او هم خالی بود، بعد اونوقت........!! چه خيالاتی داشتم! حالا صحبت قبر بالاست نه قبر کناری........!!!!

چه حرفهايی دارم ميزنم! گمانم يکم قاطی کردم...!! شرمنده!

  • خوب ديگه با اجازه... ببخشيد زياد حرف زدم دعا يادتون نره.... شاد باشيد...... راستی مسنجر جديد رو گرفتين؟ خيلی خوشگله!

          خدانگهدار

 

دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: