هو اللطيف

 

 

29سال با ياد او زندگي كرده و لحظه اي نيست كه از او غافل شود.... وقتي درباره اش حرف مي زند چشمانش حالت خاصي پيدا مي كنند. تنها پسرش، وقتي رفت 23 سال داشت. هنوز باور نمي كند كه 29 سال گذشته..... «انگار همين ديروز بود كه ريختن تو خونه و بردنش.... سر سجاده بود. اومدن ، همه جا رو به هم ريختن، بعد هم بلندش كردن و بردنش» و از همان شب ، ديگر او را نديد. حتي پيكرش را. « از فرداي اون روز كارم شده بود آواره زندانها شدن، هر روز از صبح زود مي رفتم پشت در زندان، اجازه ملاقات نمي دادن، حتي خبري هم نمي دادن، 4 سال تمام، تا موقع انقلاب ، هر روز كارم همين بود.» وقتي انقلاب شد، اسناد و مدارك زندان كه كشف شد، تنها آدرسي كه ازش پيدا كردند آدرس مزارش در بهشت زهرا بود. هركسي را اعدام مي كردند يا زير شكنجه مي كشتند، تو همان قطعه دفن مي كردند. همه جور آدمي بينشان پيدا مي شد. توده اي، كمونيست، مجاهد، مبارز انقلابي، و او جزء همين گروه آخر بود. «عاشق امام بود. اعلاميه پخش مي كرد... همه كار مي كرد. خودمان هم توي خانه، اعلاميه تكثير مي كرديم، ميذاشتيم تو باجه هاي تلفن عمومي و هرجا كه خطر كمتري بود.» وقتي كه بردندش، داشت روي پايان نامه دانشگاهش كار مي كرد. رشته نساجي دانشگاه پلي تكنيك. «خيلي باهوش بود. از بچگي اصلا طور ديگه اي بود. با همه بچه ها فرق داشت. خيلي مهربان بود. تو عمر 23 ساله اش به هيچكس بدي نكرد. آزارش به هيچكس نرسيد هم سلولي هايش كه زنده مانده بودند و موقع انقلاب آزاد شدند. مي گفتند زير شكنجه دم نمي زد. توي سلول فقط قرآن مي خواند. هيچ شكايتي نمي كرد. هميشه لبخند به لبش بود. هيچكس را لو نداد، آخر هم آنقدر شكنجه اش كردند كه 1 ماه بعد از دستگيري، به شهادت رسيد.

 

حالا از اون زمان 29 سال گذشته. من مانده ام و يك مشت فكر و خيال... مني كه هيچوقت نديدمش، هيچوقت لبخندش رو نديدم. صداش رو نشنيدم. اما از وقتي خودم رو شناختم عاشقش بودم. از همون وقتي كه بچه كوچكي بودم و عكسهاش رو روي ديوارهاي خونه مادربزرگ مي ديدم. از همون وقتي كه هنوز نمي فهميدم عشق يعني چي، شهادت يعني چي... اما دوستش داشتم، و اين حس با بزرگ شدنم، تو دلم رشد كرد. وقتي كه مهمون خوابهام مي شد و انقدر با ابهت و با وقار مي ديدمش، باهام حرف مي زد، حتي بغلم مي كرد، و حتي توي خواب، از ديدنش دلم مي لرزيد، و وقتي بيدار مي شدم، دلم مي خواست دوباره بخوابم و ببينمش، حسش كنم..... اگر چند وقت سراغم نمي اومد، مطمئن مي شدم كه كار بدي كردم كه از دستم ناراحته. انقدر بهش وابسته شده بودم كه تحمل نداشتم دير به دير به خوابم بياد. هر شب موقع خواب كلي باهاش درد دل مي كردم. التماسش مي كردم كه بياد.... هرچي گذشت، فاصله ديدارهامون بيشتر شد. يه مدت افسرده شده بودم. فكر مي كردم ديگه مثل قبل دوستم نداره، فكر مي كردم داره ازم دوري مي كنه.... هركسي يه چيزي مي گفت، هركس يه جور دلداريم مي داد. چي مي تونستم به ديگران بگم؟ ديگراني كه احساس من رو درك نمي كردن! ديگراني كه متوجه نمي شدن چطوري وقتي يكي رو اصلا نديدي اين حس رو نسبت بهش داري؟ توضيح دادني نبود و نيست. هنوز هم به خوابم مياد. هرچند وقت يكبار بهم سر مي زنه. و هر بار تا مدتها، باهاش خوشم. پر انرژي هستم و منتظر..... منتظر موعد بعدي ديدار.....

و من چقدر خوشبختم كه او رو دارم.......................

 

تنگ غروب، فصل بهار، يه كوچه باغ، يه پنجره

يه قلب پير، پر از اميد، با شوق تو منتظره

 

با گوشه هاي چارقدش اشكاشو پنهون مي كنه

اما نگاش غصه هاشو از دور نمايون مي كنه

 

منتظره، پرستوها ؤ خبر بيارن از گلش

اما نمي دونه اونا ، خبر ندارن از گلش

 

اون گل سرخ تو تاريكي، ستاره شد شبو شكست

خورشيد روشني شد و رفت و تو آسمون نشست

 

اما هنوز فصل بهاز با صدهزار تا خاطره

يه قلب پير، پر از اميد، با شوق تو منتظره

 

نشسته پشت پنجره.....................

 

 

·         سلام...

بابت تاخير زيادم من رو ببخشيد..... تا 2-3 روز پيش كه امتحان و اين حرفا. بعد هم مشكلي كه اكانتم پيدا كرده بود . ظاهرا فيلتر گذاشتن و نمي تونستم وارد صفحه اصلي پرشين بلاگ بشم. خلاصه يه مدت از دستم راحت بودين (;

 

·         پروردگارا

تشنگي عميق من و باران مداوم و بي حد و حصر تو، مرا از اقامت در زير خيمه شكرت باز داشته است.

دست ياري هر لحظهء تو در نشيب و فراز صخره هاي صعب زندگي مرا از انديشهء پرتگاه هاي ناسپاسي واگذاشته است.

اين سالك غريب آنچنان به روشناي نور تو در جاده عشق عادت كرده است كه سپاس مر اينهمه را از ياد برده است.

اين دل كه در اقيانوس تو غرقه گشته است چگونه مي تواند تموج آبي تو را ترسيم كند؟

 

خداوندا!

من در مقام كسي ايستاده ام كه همه نعمتهاي تو را لمس كرده و معترف آمده.

 

خدايا !

رشد گياه من اعتراف به وجود خورشيد توست.

اما خرديم، گواه اهمال و ناشايستگی من.

 

خدايا!

تويي آن بخشنده مهربان و تويي كه بال فضل بر كائنات گشوده اي و سايه لطف بر بندگان گسنرده اي.

كاروانهاي اميد در كنار بارگاه تو فرود آمده اند و پرندگان آرزو بر گرد بام تو پرواز مي كنند.

 

بال پرنده اميد را با تير ياس مشكن و در كوچهء اشتياق، مرا به بن بست نوميدي مكشان.....

 

به مهربانيت، اي مهربانترين مهربانان......

 

چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: