يا واسع العطاء

 

گهگاه واقعه اي مي لرزاندت، تكانت مي دهد و هروقت كه مي لرزي، هوشيار مي شوي و از جهالت بيرون مي آيي. و اين بار هم لرزشي است و تكاني...

از آن اول كه آدمها خودشان را شناختند، محتاج دوست بودند... شايد اين طور باشد كه آدم محتاج است كه دوست بدارد و دوست بدارندش....

قصه ، قصه حب است. وقتي تمام زندگي انسان، تمام افكار يك انسان بعد از خدا يك دوست باشد و آن هم دوستي همسنگ تو، قصه، قصهء فرهاد نيست، افسانه مجنون نيست. قصه لرزيدن قلبي و چكيدن اشكي ست. قصه، قصهء غريبي است با يك آشنا... ميان اين همه غريبه ها....

اين دوستي مثل دوستي خيلي هاي ديگر نيست كه با هر بادي بر باد رود. دوستي ريايي و تظاهر هم نيست. دوستي براي دنيا هم نيست.. دوستي براي خداست....

وقتي تمام برخوردها و آمد و رفت ها برايت دوستي نسازند و همه را غريبه پنداري و تشنه يك دوست كه او را بيابي و برايش همه دردهايت را بگويي، بالاخره خدا اين يكي را آن طور كه خودش مي خواهد برايت مهيا مي كند.....

 

 

خدايا......

پرنده كوچك وجودم چگونه شكر وسعت آسمان تو گويد و پاهاي خرد و خسته ام چگونه جاده بي انتهاي ثناي تو پويد؟

خدايا...

چگونه شكر تو گويم كه سراپاي وجودم غرقه در نعمتهاي توست، تويي كه مرا به زينت ايمان آراسته اي و در خيمه لطفت منزل داده اي.....

تويي كه گردنبند ناگسستني منتهايت را بر گردنم آويخته اي و حلقه هاي زيباي ناشكستني مهرت را در گوشم كرده اي....

 

خدايا....

آنچنان آلاء و نعمتهاي تو در اطرافم انباشته است كه مرا مجال نه تشكر كه شمارش نيست و ابداً اندازه فهم من به درك اينهمه نمي رسد و ظاهر آن را درنمي يابد چه رسد كه به عمق آن دست يابد.

 

خدايا....

من چگونه شكر تو گويم و حال انكه خود توفيق سپاسگزاري از تو، محتاج شكر ديگري ست...

من با كدام زبان به سپاس بپردازم كه گردش زبان به سپاس، خود نيازمند تشكر است.

خدايا...

من چگونه نواي «لك الحمد» سر دهم كه اين نواي ارادت، خود از بيشمار نعمت هاي توست و محتاج «لك الحمد»ي ديگر.....

 

پروردگارا....

 

ما را از شهد گلهاي نزديكيت نصيب فرما و روي ما را در تلاش به سوي خويش گردان...

ما را آنچنان خلوصي عنايت فرما كه در همه لحظات جز تو نبينيم و جز به تو نينديشيم و جز از تو نهراسيم و رو جز به سوي تو نيفكنيم و جز مهر تو در دل نگيريم و جز در آتش عشق تو نسوزيم، كه ما از آن توايم، با توايم و ما را جر تو وسيلتي به تو نيست.........

 

دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: