يا منور القلوب

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست
همه دريــــــا از آن ما كن اي دوســـــت
دلـــــم دريــــــا شد و دادم به دستــــت
مكش دريا به خون پروا كن اي دوســت


به يادت هست؟ تو مي خواندي و من جرعه جرعه مي نوشيدم! حالا، من مي خوانم اما تو...؟ حتي نيستي كه بشنوي!
خواستي دلم را دريا كنم، دلم دريا شد! خواستي تمام دريا را از آن تو كنم، تمام دريا از آن تو شد! پس پرواي تو چه شد؟! مي بيني؟ دريايي كه تو مي خواستي، اينچنين به خون كشيده شد!
باور نمي كنم كه رفتي و من..... اما، هنوز «عشق» ياري مي كند. امروز بسيار خسته ام، شايد فردا، روز ديگري باشد...!
پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: