يا نور النور

 

 

از كفر من تا دين تو، راهي به جز ترديد نيست

دلخوش به فانوسم مكن، اينجا مگر خورشيد نيست

 

با حس ويراني بيا، تا بشكند ديوار من

چيزي نگفتن بهتر از تكرار طوطي وار من

 

با عشق آن سوي خطر جايي براي ترس نيست

در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست

 

كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود

چيزي شبيه معجره با عشق ممكن مي شود

 

 

سلام...

اگر سريال ”مسافري از هند“ رو ديده باشيد حتما دكلمه تيتراژ پايانيش رو هم شنيديد.... اين سريال 2 تا مورد داره كه توجهم رو جلب مي كنه... يكي همين شعر دكلمه كه از دكنر افشين يداللهي هست (آهنگ زيباي سريال شب دهم رو يادتونه؟ شعرش مال ايشون هست) كه خيلي دوستش دارم.... يكي هم سوالهايي كه سيتا، شخصيت هندي فيلم در مورد اسلام و خدا از رامين مي پرسه.... سوالهاش هميشه آدم رو به فكر كردن واميداره... گاهي وقتها جوابهايي كه تو ذهنم براي سوالهاش پيدا مي كنم به نظرم براي راهنمايي كسي كه چيزي از خدا نمي دونه يا اعتقاد نداره، كافي و قانع كننده نيست...... گاهي هم اصلا جوابي براي سوالهاش پيدا نمي كنم...... و اينجاست كه كلي شرمنده ميشم كه مني كه مسلمان هستم و ادعاي ايمان داشتن به دينم رو هم دارم چقدر اطلاعاتم از دينم ناقصه... ماها خيلي از مسائل دينمون رو همونطور كه بهمون گفتن پذيرفتيم و خيلي مواقع به خودمون زحمت نميديم كه راجع بهشون فكر كنيم و تحقيق كنيم..... و اون پذيرفتني كه از روي آگاهي و شناخت باشه چقدر لذتبخش و عميق ميشه......

يادمه چند سال پيش توي يك مجموعه اي.. چند نفر بودن كه بهايي بودن... اينها هيچوقت راجع به دينشون وارد بحث نميشدن تا اينكه يكبار تصميم گرفتن كه حقانيت دينشون رو ثابت كنن.... مسائلي رو مطرح مي كردن كه خيلي جالب بود... مثلا ميومدن از آيه هاي قرآن يا احاديث ائمه ، استفاده مي كردن و با دلايل خاص خودشون  ثابت مي كردن كه دينشون از طرف خداست..... حالا من الان اصلا بحثم حق بودن يا نبودن بهائيت نيست... ميخوام اينو بگم كه اون موقع من تو بحث و مناظره با اونها براي اينكه بهتر بتونم باهاشون بحث كنم خيلي مطالعه كردم و سعي كردم با دليل و منطق باهاشون صحبت كنم... و تو همين مطالعات و... خيلي چيزها ياد گرفتم... خيلي از مسائل رو عميق تر فهميدم و متوجه شدم كه تا اون موقع خيلي چيزها رو نمي دونستم.... و با اينكه در آخر اونها ديگه حاضر به ادامه بحث نشدن، اما من خيلي احساس رضايت داشتم و حس مي كردم حالا چقدر بعضي مسائل برام شيرين و لذتبخش شده..... اون مساله باعث شد كه من اطلاعاتم بيشتر بشه و اين خيلي برام ارزش داشت.....

گاهي وقتها وقتي غير مسلمانهايي كه مسلمان ميشن رو مي بينم حس مي كنم ايمان اونها خيلي بيشتر از خيلي از ماهاست كه مسلمان زاده ايم... اونها تحقيق مي كنن و وقتي به اون اعتقاد واقعي ميرسن با تمام وجودشون به خدا و اسلام ايمان پيدا مي كنن و به دين اسلام مشرف ميشن...گاهي اوقات از خودم خجالت مي كشم.....

چقدر خوبه كه ما كه مسلمان هستيم حداقل در مورد دين خودمون تحقيق كنيم... اونوقته كه پذيرفتن دستورات دينمون برامون لذتبخش ميشه و ايمان و اعتقادمون عميق تر.....

 

توي اين ايام هم من رو فراموش نكنيد.....

 

پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: