يا انيس القلوب

آمده بودند برای خداحافظی... عازم بودند... عازم سفر.. چه سفری..... گفتند تو کاروانشون دو تا جای خالی هست.... شايد من و مامان بتونيم بريم؟ نگاهم به مامان بود.... گفت نه من نمی تونم بيام... با پدرت برو..... وای خدايا! چی می شنيدم!‌ يعنی ميشه؟ يعنی ميشه دوباره.............

بالاخره روز موعود رسيد و ما عازم شديم.... من و پدر... هنوز هم اون شوقی که داشتم رو حس می کنم... عجب حالی بود.... هنوز وقتی فکرشو می کنم دلم می لرزه... وقتی وارد مدينه شديم غروب بود..... (چقدر دلم برای غروبهای بقيع تنگ شده) موقع نماز بود... وای چه جمعيتی... همه داشتن آماده می شدن برای نماز.... می خواستم اول برم بقيع بعد بيام برای نماز اما ديدم نماز داره شروع ميشه پس موندم تا نماز رو بخونم بعد برم ....

چقدر همه صحنه ها واضح بود.....

يک دفعه يه صدايی اومد:

- سارا... سارا جون... نميخوای پاشی؟ بايد بريم کرج.........

چند دقيقه طول کشيد تا فهميدم کجا هستم.... تا فهميدم که اون صحنه ها فقط يه رويا بود.. يه خواب زيبا.... ای وای! کاش بيدار نمی شدم....................................

  • سلام.....اين روزها خيلی از دوستان خوبمون به سفر حج رفتن... خوش به سعادتشون... انشاالله قسمت همه بشه 
  • چند وقت پيش داشتم فکر می کردم امسال عجب سال پر برکتی بود خيلی ها مشرف شدن به حج... خيلی از دوستان تشکيل زندگی مشترک دادن و خلاصه خيلی اتفاقهای خوب.... البته در کنارش اتفاقات بدی هم افتاد اما خوبهاش خيلی زياد بود... خدا رو شکر... انشاالله هميشه برای همه شادی باشه.....
  • از همه دوستانی که اين مدت کم بهشون سر زدم و در ضمن آپديت هم نکرده بودم معذرت ميخوام... کلی گرفتار بودم... اسباب کشی و...... اين اسباب کشی ما هم ماجرايی داشت!!‌ خلاصه شرمنده همتون شدم ....
  • راستی! کسی از ذوق شعری من خبر نداره؟ چند وقتيه گمش کردم!!! مژدگانی ميدم ها! ای بابا انقدر از خودم گله و شکايت دارم که...... بايد دست به کار بشم.....
  • خوب ديگه همين! دوتا گل زيبا هم تقديم به همه شما.......

 

 

شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: