یا جمیل الثناء

 

  • عزیز من!

            خوشبختی نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای 

            منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...

به همین سادگی! به خدا به همین سادگی! اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر.....

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز فرو نبریم که خود، درمانده از شناختش شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید تا آن را از قله قافی بیاورد...

خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده... و عطری ست باقی که از آغاز تا پایان این راه، همیشه می توان بوییدش.........

 

  • چقدر زیبا بود آن لحظه... آن لحظه که برق عشق از چشمان شما می بارید.... عشق بود و عشق و شوق وصال....  بانوی سپید پوش من! مبارکت باد........ دوستت دارم ... خوشبختی تو آرزوی من است... (به خدا از بچه های وبلاگ نیست!!)

 

  •  

       -     باز بچه شدی؟

       -     خوب مگه بچه شدن بده؟ بچه ها پاکن... صافن... ساده ان... بی ریان... یکرنگن... بازم بگم؟

       -     نه! تو هیچوقت نمیخوای بزرگ بشی...

       -      مم. بچه ها بزرگن اینطور نیست؟ بچه ها خوبن، خوبها هم بزرگن پس بچه ها بزرگن....

       -      اوووووووووووف! بسه دیگه.......

       -      ای کاش من کودک بودم........ خسته ام از دنیای آدم بزرگها.... خسته ام..........  

 

ای کاش من کودک بودم.......

 

 

 

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای، دور اجاقی ساده بود

 

شب که می شد نقشها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

 

می شدم پروانه، خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی ساده بود

 

زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود

 

قهر می کردم به شوق آشتی

عشقهایم اشتیاقی ساده بود

 

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

 

قیصر امین پور

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٢ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: