یا ملجا قلوب العارفین

 

این کیست که امشب این گونه آرام بر چشمان خیس تو قدم می گذارد؟ لحظه ای می نشیند؛ مکثی می کند و می رود.... این کیست که بعد از مدتها احساست را به ضیافت می خواند و پروانه خیالت را به سوی شمع وجود خویش می کشاند؟ کمی تامل می کنی که این کیست که باز هم خانه خلوت تو را دق الباب می کند. امشب نسیم؛ خوش می وزد.... اما این نسیم آشنا از کجاست که این گونه وجودت را به بازی گرفته است؟ امشب سمند خیال دوست بر خاطرت بیتوته می کند؛ و هرگاه یاد او با توست گویی که از تنهایی بیرون می آیی.........

 

زین آتش نهفته که در درون من است

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

 

ای دوست

هرجا که درپای توست؛ آنجا خیال اندوهناک من چیزی را می کاود....

هرجا که بوی توست؛ آنجا دل پریشان من جستجویت می کند......

وقتی تو را دوست می خوانم؛ گویی از خیلی ها بیزار می شوم.........

 

یاد تو تنها مونس شبهای هجران من است......

 

 

پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: