يا رب المسجدالحرام





سلام...

دلهاتون رو آماده كنين ميخوايم بريم مكه....
همه اون دلتنگي كه تو آخرين لحظه هاي وداع با مدينه مياد سراغت با اميد ديدن كعبه قابل تحملتر ميشه.... فكر مي كني تا چند ساعت ديگه جايي هستي كه هميشه آرزوش رو داشتي....... لباس سفيد احرام رو به تن مي كني... احساس پرواز داري.... وقته حركته... دوباره دلت مي گيره.. اما هيجان عجيبي داري، وقتي حركت به سمت مكه آغاز ميشه و آخرين نگاهها رو به مدينه، مسجدالنبي، بقيع و... مي كني يه حس عجيبي داري، نميشه توصيفش كرد... بالاخره بايد دل بكني.... تو همين فكرها هستي كه مي رسي به مسجد شجره...... يكي از 4 ميقات احرام.... دست و دلت مي لرزه... خدايا، دارم ميام..... دارم ميام كه دعوتت رو لبيك بگم... يه موقع نگي «لا لبيك» خدايا؟ با هزار اميد و آرزو اومدم..... اومدم كه خودم رو به آغوشت بندازم... اومدم كه فقط تو رو صدا كنم... فقط تو رو ببينم... قبولم مي كني؟ .......

..

گر در ره عاشقي قدم راست نهي
معشــــــوق به اول قدمت پيش آيد



اينجا ميقات است... مسجد شجره.... آماده اي؟ چشماتو مي بندي، يك دفعه صدايي طنين انداز ميشه.......... تمام وجودت مي لرزه............. تكرار مي كني...... لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك، ان الحمد و النعمه لك و الملك، لاشريك لك لبيك.......... وقتي لبيك ميگي وقتي اين عبارتها رو زمزمه مي كني وجودت پر از شوق ميشه، پر از شور... انگار يك دفعه آرامش دنيا توي دلت مي لرزه.... سبك ميشي، حس مي كني داري پرواز مي كني.... نه حالا مونده تا پرواز كني، يكم صبر كن... حالا محرم شدي.... از همه تعلقات رها ميشي.... حالا همه فكر و ذكرت ميشه او...


دوست بگو، دوست بگو، دوست دوست
تا نگري هرچه بود اوســـــت اوســـــــــت



تا وقتي به مكه برسي اين ذكر رو زمزمه مي كني.... لبيك.... لبيك... لبيك..................

وارد مكه كه ميشي انقدر شوق داري كه فقط دلت ميخواد به مقصودت برسي... تحملت كم ميشه.... چشمات همش دنبالش مي گرده.... انگار دوباره داري از مادر زاده ميشي، يكپارچه شور و شوق ميشي ......


از شوق نگاهـــــت ز همه چشم بريدم
بيخود شدم از عشق و دگر هيچ نديدم
اول تو به يك بــــارقــــــه از تن برهانديم
آن بــــــارقــــــــــه توست كه آورد پديدم



مكه كوهستانيه، كلي طول مي كشه تا برسي.... انگار داري دنيا رو دور مي زني، خدايا پس چرا نمي رسيم؟؟؟؟ لحظه ها انقدر كند مي گذره كه حس مي كني اين راه تمومي نداره...... واي كه چه لحظه هايي.... چه هيجان شيريني .... چه شور و شوقي ..................


زين آتـــــــــش نهفته كه در درون من است
خورشيد شعله ايست كه در آسمان گرفت


بالاخره انتظار به سر مياد.... مي رسي به ميعادگاه............ يعني باور كنم خدا؟ اين منم ........؟ من؟؟؟؟؟؟ همه اينها مثل يه خواب شيرينه.... انقدر شيرين كه دلت نميخواد هيچوقت بيدار بشي.... انقدر زيبا كه ميخواي خودتو توش غرق كني......... چقدر انتظار اين لحظه ها رو كشيده بودي............خدايا اين لذت رو به همه عاشقانت بچشان..................


لحظه ديدار نزديك است....
باز من ديوانه ام، مستم...
باز مي لرزد دل و دستم....
باز گويي در جهان ديگري هستم....

لحظه ديدار نزديك است.... ديگه پاهام توان راه رفتن نداره...... دلم ميخواد پر بزنم.... مثل اين كبوترها.... وقتي پا توي مسجدالحرام ميذارم انگار ديگه هيچي زير پام نيست..... فقط، فقط چند ثانيه ديگه مونده..... واي خدايا! قلبم داره مي تركه... چشمامو مي بندم... بقيه راه رو با چشم بسته ميرم... مي سپرم كه هروقت رسيديم بهم بگن تا چشمامو باز كنم..................... انقدر قلبم تند تند مي زنه كه هر لحظه احساس مي كنم الانه كه از ديوار سينه ام بيرون بزنه..... صدا..... چشماتو باز كن، رسيديم............ واي.... نمي تونم... انگار چشمام باز نميشه.... خدايا، كمكم كن، خدايا...... با هزار جون كندن چشمامو باز مي كنم........... چي دارم مي بينم خدا؟ چي مي بينم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ديگه نمي تونم بگم.......... آخه چي بگم.......... اي خدا من حاضرم بقيه عمرم رو بدم، اون لحظه رو يكبار ديگه، فقط يكبار ديگه تجربه كنم.......... ميشه؟؟ خدايا ميشه؟؟؟؟ اصلا لذتي بالاتر از اين هست؟؟ لذتي كه تو عمرت فقط يك بار مي چشي....... اون لحظه لازم نيست تصميم بگيري كه كي سجده كني، اصلا توان ايستادن نداري.... اصلا ديگه تويي وجود نداره.... نيست ميشي..... انگار روحت داره پرواز مي كنه......... پرواز.... اين بار واقعا پرواز رو حس مي كني..... چنان لرزشي وجودت رو فرا مي گيره كه تو عمرت هيچوقت دچارش نشدي................ فرياد بزن... فرياد بزن... زار بزن......
چي مي تونم بگم در وصف اون لحظه كه هرچي بگم كم گفتم... با اين كلمات ؟؟؟ مگه ميشه؟ نه به خدا نميشه.... به خدا قسم نميشه......... اونايي كه تجربه كردن ، ميشه؟ نـــــــــــــــــه.................................
چقدر اون لحظه سريع گذشت... نكنه رويا بود؟؟؟
گذشت... اون لحظه هاي رويايي هم گذشت.... طعم شيرين اون لحظه زير زبونته.... هنوز فكرشو كه مي كني دلت مي لرزه.... هنوز وقتي بهش فكر مي كني قلبت ديوانه وار مي تپه....


اين عشــق چه عشق است ندانيم كه چون است؟
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است


وقتي به كعبه نگاه مي كني تمام وجودت لبريز از عشق ميشه.... انگار يه نيروي مغناطيسي تو رو به سمتش مي كشه.... چه لذتي داره كه بشيني جلوي كعبه و نگاهش كني.... وقتي آدمها رو مي بيني كه از هر قشر و طبقه و نژاد و .... دورش مي گردن، حس عجيبي پيدا مي كني

...

به شمع كعبه بس پروانه ديدم
هزاران عاشـــــــق ديوانه ديدم

چه شمعي اينهمه پروانه دارد؟
چه دلبــر اينهمه ديــوانــه دارد؟

زن و كودك هــــزاران در هــزاران
همه گريند چون ابـــر بــهــــاران

بسي مجنــــون در صحرا دويده
به شادي در بر ليلــــي رسيده


اينجا همون جايي ست كه علي توش متولد شد... زادگاه علي.......... عجب حكايتي ست..... حكايت شكافته شدن ديوار كعبه، تولد علي... حكايت حجرالاسود، اين سنگ بهشتي.... دست خدا.... ، حكايت ابراهيم و اسماعيل و هاجر... آب زمزم.... صفا و مروه.... روي كوه صفا كه مي نشيني، وقتي اونهمه آدم رو مي بيني كه همه با پيراهنهاي سپيد، اين راه رو ميرن و ميان و فقط ذكر خدا رو بر لب دارن، فقط خدا رو صدا مي زنن، دلت مي لرزه از ديدن اون همه عظمت.... اينهمه عظمت و بزرگي ........... حالا وقتي ميگي الله اكبر، انگار تازه معنيش رو متوجه ميشي، يه دفعه شروع به لرزيدن مي كني.... دنيا با همه بزرگيش در نظرت خوار ميشه........ چي بگم... اي كاش اون حس ها، هميشه با آدم ميموند.... اي كاش اين لحظه ها تمومي نداشت.....
از لحظه هاي وداع نميگم كه آتيشم مي زنه........... آخرين نگاه به كعبه عشق......... وقتي از مدينه ميومدي اميدت به كعبه بود، حالا چي؟ حالا به چه اميدي از اينجا ميري؟ دلت مي گيره.... نمي توني دل بكني، خيلي سخته...... قول مي گيري كه باز هم دعوت بشي، اما ديگه بايد خيلي مواظب باشي، يه بار اومدي، اگه درست شدي هنره..... پس مواظب باش، اي آدم مواظب باش!


الوداع اي كعبه كاينك وقت هجران آمده
دل تنوري گشته و از ديده طوفـان آمده


سفر عشق هم تموم شد و....كاش ما آدمها انقدر فراموشكار نبوديم.... كاش انقدر تو روزمرگيها غوطه ور نمي شديم كه همه چي از يادمون بره..... كاش هميشه و همه جا، مثل وقتي كه تو خونه خدا هستيم، بوديم..... كاش دلهامون رنگ گناه نمي گرفت.....
كعبه يك بهانه بود....... دنيا محضر خداست...... خدا همه جا هست..... نه فقط تو مسجدالحرام.... درسته كه اونجاست كه تو دلت با خيلي چيزها آشنا ميشه، اونجاست كه مفهوم خيلي چيزها رو مي فهمي، حتي عاشق ميشي، دلت لبريز از محبت ميشه، اونجاست كه حس مي كني تو آغوش خدا هستي، بيش از هر زمان ديگه اي.... اونجاست كه همه چي رنگ و بوي ديگه اي برات پيدا مي كنه...... همه چي........ اما اينها فقط يه تلنگره... يه تلنگر تا به خودت بياي.... تا چشماتو باز كني، تا اون چيزهايي كه تا حالا نمي ديدي ببيني و بفهمي و درك كني....حالا كه خدا اين فرصت رو به تو داده، حالا كه درهاي رحمتش رو اينطور به روت گشوده، تو چطوري استفاده مي كني؟؟ آي سارا ! از اين به بعد ميخواي چيكار كني؟ حالا مسووليتت سنگين تره.... تو دوباره متولد شدي..... دوباره تو دام نيفت... مراقب باش....
واي خدايا كمكم كن.......................................


كعبه يك سنگ نشاني ست كه ره گم نشود
حاجي احرام دگر بند، ببين يـــــــار كجاست؟



والسلام............
التماس دعاي فراوان.........



یکشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٢ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: