يا من اسمه دواء و ذكره شفاء





سلام...

مي گفتم يار و مي ندانستم كيست
مي گفتم عشق و مي ندانستم چيست

گر يار اين است چون توان بي او بود
ور عشق اين است چون توان بي او زيست؟


نمي دونم چي بگم.... از كجا بگم.... از مدينه؟ با همه غربت و مظلوميتش... كه وقتي واردش ميشي بي اختيار دلت مي گيره.... وقتي تو هواش نفس مي كشي دلت مي شكنه.... همه جاش بوي مظلوميت و غربت ميده.... حتي مسجدالنبي.............. وقتي ميري جلوي در خونه فاطمه.... پاهات توان ايستادن نداره... وقتي به در خونه اش نگاه مي كني و تصور مي كني كه فاطمه درست همينجا پهلوي نازنينش و بيشتر از همه دل مهربونش شكست... دلت ميخواد با همه وجودت زار بزني......ولي فقط مي توني آروم آروم اشك بريزي مبادا كه به فاطمه تو توهين كنن.... مبادا بهت بگن «اينجا نايست قبرش كه اينجا نيست اينجا خاليه... برو سمت ابوبكر!!! برو پيش عمر !!! » .... آره مجبوري همه فريادها رو تو دلت خفه كني... مجبوري همه ضجه هات تو وجودت پنهان كني......... اينجا خونه فاطمه است.... فاطمه... پاره جگر پدر... اينجا همونجاست كه علي و فاطمه با عشق توش زندگي كردن... حسن و حسين و زينب رو تربيت كردن......... اينجا همونجاست كه قدوم پيامبر بوسه بارانش كرده... قدوم علي.. فاطمه.... و اينجا همونجاست كه جگر تو رو مي سوزونه.. اينجا همونجاست كه همه وجودت رو به درد مياره........ آخ اين همون دريه كه به پهلوي فاطمه كوبيده شد... لعنت به تو اي در!!! لعنت به اونهايي كه تو رو بر پهلوي فاطمه كوبيدن...... لعنت خدا بر تمام اونهايي كه به شما خاندان محمد جفا كردن............ از جلوي در خونه فاطمه مستقيم كه بري مي رسي به بقيع.... همونجا كه غربت و مظلوميتش آتشيت مي زنه............ آخ كه حكايت بقيع عجيب حكايتيه......... بقيع....... خدايا! تو چقدر صبوري؟؟؟؟ چطوري اينهمه مظلوميت رو تحمل كردي؟؟؟ خدايا ببين با حسن علي چيكار كردن.... حتي به پيكر بي جانش هم رحم نكردن....... چطوري تونستن؟؟؟؟؟ چطوري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..............
تو مدينه مي فهمي درد يعني چي... مي فهمي دلشكستن يعني چي..... وقتي تو مدينه ، پشت ديوارهاي بقيع دلت مي شكنه مي فهمي كه تا حالا نمي دونستي دلشكستن يعني چي... تا حالا هيچوقت دچارش نشدي... حالا به يك باره دلت كه هيچ همه وجودت مي شكنه همه وجودت آتش مي گيره...............وقتي كبوترها رو مي بيني كه ميرن خودشون رو ميندازن رو خاك بقيع آرزو مي كني كه اي كاش من يكي از اين كبوترها بودم.......... وقتي در بقيع رو به روي مردها باز مي كنن و تو فقط بايد نگاه كني و هيچي نگي ديوانه ميشي........ نگاه مي كني كه مردها گروه گروه ميرن داخل.... قدم رو خاك بقيع ميذارن اونوقته كه پاهات سست ميشه... يه دنيا حسرت تو دلت ، تو نگاهت مي ريزه........ از اونجا كه تو زن هستي و در قاموس اونها روح شيطاني داري فقط بايد نظاره گر باشي و اجازه ورود نداري....... فقط بايد نگاه كني از دور..........


فرياد كه سوز دل عيان نتوان كرد
با كس سخن از داغ نهان نتوان كرد



از احد بگم.......... احد... وقتي از كوه احد بالا ميري وقتي تصور مي كني كه يه زماني پيامبر روي اين خاك، شايد درست همونجا كه تو پاتو گذاشتي، قدم گذاشته دلت مي خواد خاك رو بوسه باران كني... دلت ميخواد خودتو همونجا روي خاك رها كني.......... خاك رو توي بغلت بگيري ..... احد همونجا كه خون حمزه رو ريختن....... حمزه سيدالشهداء ... كمي اونطورفتر مدفن شهداي احد هست كه مثل بقيع دورش ديوار كشيدن و فقط 2 تا قبر توش مشخصه كه يكيش بدن مطهر حمزه رو تو خودش جا داده...... و باز نمي توني بري نزديك و بايد از پشت پنجره نگاه كني..........
از احد هم مي گذري.... ميرسي به مساجد سبعه... اول مسجد ذوقبليتين كه توي اون مسجد بود كه قبله از مسجدالاقصي به سمت كعبه تغيير كرد و مسجد، مسجد ذوقبلتين نام گرفت... به اين مساجد كه وارد ميشي تنت مي لرزه.... بايد حسش كرد... به زبان نمياد
بعد ميرسي به مسجد حضرت زهرا (س) كه درش رو بستن... مسجد علي كه باز درش رو بستن.... مسجد سلمان ، مسجد فتح..... جايي كه پيامبر به نشانه شكر بخاطر پيروزي در جنگ، در اونجا نماز خوندن... نماز شكر... و اين مسجد ، مسجد فتح ناميده شد... .... بعد مسجد قبا، اولين مسجدي كه پيامبر در مدينه ساخت... مسجدي كه دو ركعت نماز در اون حكم يك عمره رو داره و فضايل بسياري داره....

...............................
حكايت مدينه و مظلوميت و غربت گفتني نيست... هرچي باز هم كمه... تا وقتي اونجا نباشي و حس نكني، نمي فهمي... اونجا همه اينها برات معناي جديدي پيدا مي كنه.... اونجاست كه درد رو با تمام وجودت حس مي كني........

وقتي ميخواي از مدينه بري... موقعي كه براي آخرين بار ميري زيارت.... يه غم عجيبي تو دلت لونه مي كنه.... انگار ميخواي جون بدي... خيلي سخته... اما يه اميدي تو دلته... هم اميد بازگشت و هم اميد ديدار كعبه.................. اين يكم آرومترت مي كنه...... اما آخرين لحظه ها خيلي دردآوره... خيلي.... دلت مي خواد همه وجودت چشم باشه و همه جا رو سير نگاه كني...... دلت ميخواد همه تصويرها رو تو دلت ثبت كني...... نگاه مي كني.. و آخرين نگاههات رو اشك همراهي مي كنه............
چقدر دلم تنگه... براي مدينه...... براي مسجدالنبي....... براي بقيع.......... حالا مي فهمم دلتنگي يعني چي... انگار اولين باره در طول عمرم دلتنگ ميشم... انگار تا حالا دلتنگ نشده بودم... خدايا! اين چه حسيه... همه چي مفهوم تازه پيدا كرده... حتي دلتنگي....... اين دلتنگي رو با تمام وجودم مي خرم..... خدايا هيچوقت ازم نگيرش... هيچوقت.....



هرجا كه مي رفتم به ياد تك تكتون بودم..... دعا كردم كه همتون مشرف بشيد... همه چيز رو از نزديك ببينيد كه واقعا تا وقتي كه از نزديك ديده نشه، نميشه حسش كرد، نميشه فهميدش.... تازه اونجا بود كه فهميدم تا قبل از اين هيچي نمي دونستم....... اونهايي كه رفتن مي دونن من چي ميگم.............. آرزو مي كنم قسمت همتون بشه، همه اونهايي كه نرفتن.... بريد و حس كنيد. بريد و ببينيد عاشقي يعني چي... درد يعني چي... غربت و مظلوميت يعني چي................................



•نمي دونم چطوري ازتون تشكر كنم.. شرمنده همه محبتهاتون هستم.. ممنونم كه تو اين مدت كه نبودم تنهام نذاشتين.... اونجا كه بودم به ياد همتون بودم... اصلا اونجا انگار هيچكسي نيست كه تو ياد آدم نياد... همه ميان جلوي چشم آدم... به هر نحوي.. اگر قابل باشم براي همتون دعا كردم... انشاالله همتون عاقبت بخير بشيد... انشاالله اين لحظات زيبا نصيب همتون بشه... گرفتاري هاي همتون رفع بشه.... و...........
•اين متن هم طولاني شد ببخشيد... ولي نميشه همه اون چه كه در دل هست رو نوشت، يعني اصلا نوشتني يا گفتني نيست... حس كردنيه...


هرچه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل گردم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگر است
ليك عشق بي بيان روشنتر است


در مورد مكه هم تو يه فرصت ديگه مي نويسم.... بازم از همتون ممنونم... در پناه خدا
التماس دعا
چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: