يا انيس القلوب




بارها و بارها به خودم وعده داده بودم، ديدارت را....

حالا كه بهار رسيده، بهاري كه تو در آن 2 بار متولد شدي!!... نگاهت را از نگاهم مي دزدي....
گفتي كه: چشمانت را ببند... خورشيد را مي بيني؟ كافيست دستت را دراز كني تا همه اش را در آغوش بگيري... اما نمي دانستي كه من طاقتم كم است... خورشيد مرا خواهد سوزاند...
تو اين را ندانستي و من فهميدم كه خيلي كوچكتر از آنم كه خورشيد را مال خودم كنم...

گلوي مرغ سحر را بريده اند و
هنوز
در اين شط شفق
آواز سرخ او
جاري ست


.......................



جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: