يا عالم الغيب و الشهاده


من روحم درد مي كنه! آدم بعضي وقتها اينطوري ميشه ديگه! خوب روحش درد مي گيره! من الان اينطوري شدم! هي دارم دنبال خودم مي گردم! سرگيجه گرفتم...! .................



«انحناي روح من
شانه هاي خستهء غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است.....»
*

بعد از چند روز اومدم چه حرفهايي دارم ميزنم! ممنونم كه تو اين چند روزي كه نبودم تنهام نذاشتيد، و شرمنده ام كه نتونستم جواب محبتهاتون رو بدم... دلتنگتون شده بودم... خدا اون روز رو براتون نياره اما من امشب كلي تهديد شدم... جاني، وبلاگي.... خلاصه ديدم اگه چيزي ننويسم معلوم نيست چه بلايي سرم مياد! نمي خواستم با اين وضعيت بنويسم ... تلخ .... سردرگم... مثل يه كلاف.... باز شروع كردم. مي بينيد؟! اما خوب تهديدها كار خودشو كرد‌! چه ترسو!


امروز روز خوبي بود برام.. دوتا هديه گرفتم كه كلي ذوق كردم! دوستاني رو ديدم كه از ديدنشون بازم كلي ذوق كردم! بعدش هم يه خبر خيلي خوب شنيدم، وقتي صداش رو از پشت خط تلفن شنيدم شوكه شدم! تمام بدنم داشت مي لرزيد.... واقعيت داشت... صداي خودش بود... خدايا شكرت!

خلاصه الان يه جوريم! انگار فقط 2 تا بال كم دارم براي پريدن! حال خودمو نمي فهمم... هي بي دليل دور خودم مي چرخم...!

راستي تا حالا شده كه خيلي كارها رو بي دليل انجام بديد؟ يا برعكسش.... من يه مدته اينطوري شدم! مثلا اون گلهاي نرگس رو يادتونه؟ وقتي خشك شدن... مي خواستم دوباره از سر 4راه بالاي خونه (كه تقريبا هر روز از اونجا رد ميشم) باز هم گل نرگس بخرم و بذارم جلوم... از بوش مست بشم و... خلاصه تصميم گرفتم وقتي رفتم بيرون بخرم... رفتم... پشت چراغ قرمز سر 4راه بودم كه ديدم همون پسر پيداش شد... صاف اومد سمت ماشين... يكم نگاهش كردم... يكمي هم به گلهاي تو دستش نگاه كردم اما كاملا بي دليل از خريدش منصرف شدم! هنوز نفهميدم چرا اون روز اينكار رو كردم! وقتي اومدم خونه كلي فكر كردم... با خودم گفتم فردا حتما مي گيرم... ولي از فرداش ديگه نديدمش.... اما حالا چند روزه دوباره سر و كله اش پيدا شده ولي به جاي گل نرگس گل ديگه اي مي فروشه............... چرا من اون روز گل نرگس نخريدم؟!!! اين يه موردش بود... بقيه اش بماند!



جلوه يار است در هر سو وليكن غافليم
چشم نابيناي ما را توتيــايي لازم است

اهل معني را نه در ظاهر كه در راه بقــا
بر سر دروازه هستي، فنايي لازم است


* قسمتي از شعر «دردواره ها»ي استاد قيصر امين پور.

چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: