يا مقلب القلوب


مي روي و گريه مي آيد مرا
ساعتي بنشين كه باران بگذرد!

آنروز كه چشم به راه بازگشتت بودم و طعم انتظار را با ذره ذره وجود خسته ام، مي چشيدم، جز فردايي روشن به هيچ چيز نمي انديشيدم و آنگاه كه بازگشتي و قلب مشتاقم به سويت پر گشود، هرگز تصور فراقي دوباره (و شايد هميشگي!) در ذهنم جاي نداشت . و اما... از آن روز چندي گذشته است و باز من ماندم و كوله باري از تنهايي و غربت، من ماندم و دلي شكسته از هجرت! من ماندم و نسيم ياد تو و عطر حضور تو در خانه قلبم... من ماندم و سبد سبد خاطره كه تمام عمر با من خواهند ماند. من ماندم و ياد نگاه پاك و عاشق تو... من ماندم و غربتي به وسعت بيكران عشق...
اي كاش مي دانستي كه بي حضور نگاهت هميشه تاريكم...


التماس دعا...
دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۱ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: