يا انيس القلوب

چه دلتنگم من امروز
و چه اين دلتنگي مي نوازد بر من آواي غم محزوني را....!

مي داني چقدر دلم برايت تنگ است؟ نه! اگر مي دانستي .... بگذار بگويمت كه اين دلتنگي چگونه دل بيچاره ام را آواره كرده است. بگذار بگويم كه چگونه در حسرت يك لحظه ديدارت، مي سوزم... تويي كه هيچگاه نديدمت، اما سالهاست در دلم خانه گزيدي. بگذار از دلتنگي هايم برايت بگويم. آخرين بار كه به مهماني خانه ات آمدم يادت هست؟ از آن روز 3 ماه و 3 روز گذشته ! اما در اين مدت تو نمي داني چه بر سر من آمده ... شايد هم مي داني و به روي خودت نمي آوري... نگو كه با من قهر كرده اي! نگو كه دوستم نداري كه اگر بفهمم اين را، نمي دانم چه بر سرم مي آيد، قبلا هم گفته بودم كه تو همه عشق مني. تو چه مي داني كه من هر شب چقدر اشك مي ريزم تا بلكه به خوابم بيايي و بار ديگر ببينمت.... مثل همان موقع ها، كه هروقت به خوابم مي آمدي تا چند روز چنان پر انرژي بودم كه خودم تعجب مي كردم... تو مي داني. مي دانم كه همه اينها را خودت مي داني، حتي اشكهايم را هم مي بيني، ولي..... از زماني كه خودم را شناختم و تورا، عشق تو همپاي رشد من، در درونم رشد كرد، نطفه اي بود و نهالي شد و بعد درختي....... حتي لحظه اي از يادت فارغ نبودم و نيستم... هروقت به عكس قاب شده روي ديوار نگاه مي كنم، دلم پر مي كشد، سوزشي عميق در دلم مي نشيند، دلم مي لرزد و وقتي به خودم مي آيم كه اشك تمام صورتم را پوشانده است...



كاش سوي تو دمي رخصت پروازم بود
تا به كوي تو پرم، بال و پـــري بازم بود



باور كن خسته ام... دلتنگم، منتظرم... تو كه اينها را مي فهمي، دلت مي آيد اينطور از من فرار كني؟ تو كه هميشه بهترين دوست من بودي، پس چرا تنهايم گذاشتي؟ خسته شدم از بس فكر كردم، به خودم، به رفتار تو... و دلايلي كه باعث اين رفتار است... ديگر عقلم به جايي قد نمي دهد، لااقل خودت بگو، بگو و راحتم كن.... مي خواهم بدانم، باور كن! گلويم از اين بغض هاي فرو خورده در حال تركيدن است! رحم كن!



بگذر شبي به خلوت اين همنشـين درد
تا شرح آن دهم كه غمت با دلم چه كرد

خـــــون مي رود نهفته ازين زخم اندرون
ماندم خموش و آه كه فريــاد داشت درد



با همه اين احوال چه بخواهي، چه نخواهي، دوستت دارم، و باز هم عاشقانه انتظارت را مي كشم....

دلم گرفته از اينجا، دلم تنـــــگ است
ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است.....



نبايد اينطور حرف مي زدم نه؟ دست خودم نيست، تقصير اين «دل ناماندگار غريب» است! مي دانم كه آنقدر مهربان و صبور هستي كه با اين حرفها دلگير نشوي، مگر نه اينكه تو عاشق بودي و عاقبت معشوق تو را به خود خواند و در كنارش آرام گرفتي؟ پس چون عاشقي، درد مرا مي فهمي... تو دردهايي بيش از اين را، در راه عشق كشيدي. تو درد كشيده بودي ... پس تو را قسم به همان عشق والايت، بيشتر از اين منتظرم نگذار...



مگذار كه دور از رخت اي يــــار بميرم
يك ره بــــگذر بر من و بگذار بميـــــرم
گقتي به تو گر بگذرم،از شوق بميري
قربان سرت بگذر و بگذار بميـــــــــــرم........



برايم دعا كن، دعا كن كه آن عشقي كه تو داشتي و در راهش جان دادي، نصيب من هم بشود، مي دانم سعادت مي خواهد، و من ندارم، ولي به دعاي تو نياز دارم...
دوستت دارم ............

من دلخسته!!!





اين شعر رو خيلي دوست دارم... كلي هم خاطره ازش دارم... يادش بخير... ياد روزهاي رفته!

من از جزاير ليلا پرست مجنونم
من از قبيله چادرنشين كارونم
به رنگ فطرت خاكم، لباس من خاكيست
مبين كه خاك نشينم، نگاهم افلاكيست
كسي كه از لب ماندن عبور كرده منم
به ذهن جاده رفتن خطور كرده منم
چو شمع در شب معراج آسماني خويش
تمام بودن خويش را مرور كرده منم
پيمبري كه به يادآوري لاله داغ
از آسمان شملچه ظهور كرده منم
منم كه پاي سفر را به جاده وا كردم
منم كه حق نمك را بحق ادا كردم
منم كه سينه من بوي آسمان دارد
زمين سبز دلم قدمت زمان دارد
منم كه با «وجعلنا» طلسم مي خواندم
و اسم اعظم حق را به اسم مي خواندم
من از هزاره زخم چشيده مي آيم
هزار جاده زخمي دويده مي آيم
...
قسم به نطفه آتش به بارداري سنگ
به ازدحام نفسهاي گرم و تنگاتنگ
قسم به قمقمهء آب و كولهء باور
گشود چشم مرا، دست گاز اشك آور
قسم به صبح كه بانگ بيات مي آيد
ز جاده آيه «والعاديات» مي آيد

«رضا جعفري»


سه‌شنبه ۳ دی ،۱۳۸۱ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: