هو اللطيف

شب جمعه ست... آروم و قرار ندارم.... صداي كويتي پور تو گوشم مي پيچه:

عشق اينجا اوج پيدا مي كند
قطره اينجا كار دريا مي كند
هر كه عاشق پيشه تر بي خويش تر
هر دلي بي خويش تر درويش تر....
در دل من داغ ها از لاله ها
همچو ني در بند بندش ناله ها

مست ميشم.... داغ مي كنم.... حال خودمو نمي فهمم...... هي با خودم تكرار مي كنم .... هركه عاشق پيشه تر بي خويش تر...... باز هم ياد اون صحنه ها مي افتم... بي تاب تر ميشم.... قفل دلم باز ميشه... زخم دلم سرباز مي كنه....ديگه نمي تونم جلوي اشكهامو بگيرم...... سرازير ميشن.... مي بارن..... اي خدا، عاشقم كن، عاشق تر... عاشق تر....
كلمات تو ذهنم بازي جالبي رو شروع مي كنن.......... ميرن و ميان، عشق، عاشق، معشوق...... تكرار ميشن... محو ميشن.... دوباره ميان.... ميشينن كنار هم.... شعر ميشن، اشك ميشن، بارون ميشن.... رو اين دل خسته ام مي بارن.... آخ خدا ! مي خوام پرواز كنم... چشمامو مي بندم، دلمو پرواز ميدم، مي دونم كجا ميشينه...... چه پرواز دلچسبي.............. ميشينه....... مي خونه...... چقدر اين كلمات كوچكن...... چقدر حقيرن................... ولي مرهم دل ميشن.........



ناله امشب قفل دل را باز كرد
عشق آمد، وين دو را همساز كرد

واي من! عشق است و آتش مي زند
«چنگ دل آهنگ دلكش مي زند»

مي برد اين ديده را تا دشت خون
تا ببيند رنگ دنياي جنــــــون

ديده را آهسته بر هم مي نهم
دل را به نجواي شب و غم مي دهم

كوي عشاق است اينجا، خاكيان
شهد خون در جام اين افلاكيان

با من اينجا عشق، بازي مي كند
عقل و دل ، با هم موازي مي كند

نرد عشق اينجا فراوان مي برند
ناز او را با دل و جان مي خرند

تيشهء فرهاد اينجا بي صداست
ناله مجنون نوايي بي نواست

مزد عاشق، عشقبازي با خداست
صد «نيستان تك نوازي با خداست»

عشق اينجا مثل عاشق مي شود
عاشق آخر از تن خود مي رهد

چون كه تن دادش، همه جان مي شود
جان او بي تاب جانان مي شود

چون به اينجا مي رسد مقصود چيست؟
عاشق و معشوق و عشق، هرسه يكيست...........................

22/09/81



جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸۱ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: