يا ارحم الراحمين

سلام....

• چندين سال پيش، وقتي كلاس دوم دبيرستان بودم، از كتابخانه مدرسه كتابي
امانت گرفتم به اسم «عشق سالهاي جنگ» ... عجيب اين كتاب در اون زمان روي من تاثير گذاشت... تاثيري كه هنوزم هم پابرجاست... حالا از روي داستان همان كتاب سريالي ساختند كه به زودي از تلويزيون پخش ميشه... نمي دونم اون تاثيري كه كتاب روي من گذاشت فيلمش هم مي تونه بذاره يا نه؟ بايد منتظر بمونم... من از اين كتاب كلي خاطرات شيرين و قشنگ دارم... عشق سالهاي جنگ........ يعني تصاوير مي تونن اون حسها رو به بيننده منتقل كنن؟ تصاويري كه فقط بازي ميشن......



• تو متن قبلي، آخرش يه مطلبي نوشته بودم در مورد «عشق»، يه توضيحي بدم...
من اون متن رو توي كتابي خوندم به نام «نقاش و قوهاي وحشي» كه داستاني تمثيلي ست در مورد عشق و رسيدن به حقيقت، نويسنده اش هم «كلود كلمان» هست. كتاب بسيار جالبيه... اما اون چند جمله اي كه نوشته بودم از كلود كلمان نبود، از «ا.م.رام الله» بود كه خود رام الله داستاني تمثيلي در مورد عشق داره به اسم «روياي راستين» كه كتابش هم هست، اين كتاب روياي راستين خيلي جالبه... تمثيلي در مورد «وضع زندگاني ما» كه موضوعش «پرندگان مهاجر» هستند و درسهايي كه ما بايد از مهاجرت اونها بياموزيم.... (قابل توجه امير آقا)
اگر فرصت كنم، بعداً قسمتهايي از اين كتاب رو اينجا مي نويسم...



• و اما عشق! امشب داشتم به همون جملاتي كه ذكرشون رفت فكر مي كردم... ياد
منصور حلاج افتادم... اناالحق... اونجا كه عشق و عاشق و معشوق يكي ميشن و نتيجه جمله اي ميشه كه منصور رو بالاي دار مي فرسته.......... حتما جريانش رو مي دونيد...... خيلي زيباست، خيلي.....

نمي دونم شعرهاي منصور رو خونديد يا نه ، سوز و گدازي كه در اشعار منصور هست......



ما جگرسوختگان با غم دلدار خوشيم
سينه مجروح ولي با الم يــار خوشيم
اي حكيم از پي آزادي ما رنجه مشـو
زانكه در داغ غم عشق گرفتار خوشيم


يا:

اين چه داغيست كه از هجر تو بر جان من است
وين چه سوزيست كه در سينه بريــان من است


و....:

گر برود هزار جان، با غم عشــق او خوشم
من كه به عشق زنده ام منت جان چرا كشم



خوب، ببخشيد كه پراكنده گويي كردم و حرفام ربطي به هم نداشتن...
در پناه حق باشيد....
پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: