بسم رب الشهداء و الصديقين

واي كه چه صحنه هايي بود.... شايد جز يك مشت استخوان در لابلاي خاك، چيز ديگري نبود... اما همان يك مشت استخوان بوي عشق مي داد و چه عشقي... يك انسان چقدر مي تواند عاشق باشد و جقدر مي تواند با معشوقش عشقبازي كند!؟ در باورم نمي گنجد.....
مپرس از كس حديث عشق خوبان را
كه اين خود در زبان ما نمي گنجد....
خاك ها را كنار مي زد، ناگهان چيزي توجهش را جلب كرد... يك تكه پارچه، پارچه را برداشت، بوييد، بوسيد... با سرعت بيشتري به كندن زمين مشغول شد... خداي من ! خودش بود، همان كه ساعتها به دنبالش بودند... آرميده بود در زير خاك... هنوز مهر و جانمازش داخل جيب لباس رزمي اش بود... هنوز انگار سجده مي كرد... خاكها را كنار زدند، استخوان جمجمه اش يك طرف، استخوانهاي دست ها و پاها و... كسي كه اين پيكر تكه تكه را از لابلاي خاكها جمع مي كرد چه حالي داشت؟ اگر من جاي او بودم...؟! خداي من!
تمام استخوانها و لوازمش را داخل يك كيشه پارچه اي سفيد ريختند... بردند.... درون تابوت گذاشتند... همسر جوانش را خبر كردند.... آمد و آن لحظه چقدر ديدني و زيبا بود.... كنار تكه هاي پيكر همسر شهيدش زانو زد... اسكلت جمجمه اش را برداشت و دست نوازش بر سرش كشيد.... چند سال بود كه بر سرش دست نكشيده بود؟ چند سال بود كه عطر حضورش را استشمام نكرده بود؟ چند سال بود كه دنبالش مي گشت؟! هرچند سال كه بود، حالا به او رسيده بود... در آغوشش گرفته بود، مي بوييد و بوسيدش... اي واي! چقدر آرام و صبور بود... مدتها بود كه با صبر عجين شده بود... مدتها بود كه انتظار چنين لحظه اي را داشت ... در زير آن ظاهر آرام و صبور چه آتشي زبانه مي كشيد؟! نمي دانم... ولي ديدن آن استخوانها ....... كه روزي چهارستون بدن استوار شهيدش را به دوش مي كشيدند... نه ! من قدرت دركش را ندارم... او خيلي بزرگ است، من كوچكم، پس به اندازه ظرفيتم درك مي كنم....
شهيد ديگري را يافته اند... با همان اوصاف... مادر پيرش را خبر كرده اند... در كيسه پارچه اي سفيد را باز نكرده اند... مادر كيسه را در آغوش مي گيرد... فرزندش خوابيده است... برايش لالايي مي خواند، گوش كن.... حجم استخوانهاي داخل كيسه، شايد از يك نوزاد كمتر است... ببين چطور او را در آغوش گرفته و برايش مي خواند؟ مثل همان وقتها كه نوزادي بيش نبود... مادر در آغوشش مي گرفت و برايش لالايي مي خواند.... حالا ديگر بزرگ شده است، اما باز هم مادر برايش لالايي مي خواند..... او را به دست هيچكس نمي دهد، نكند اذيتش كنند؟ آغوش مادر امن ترين جاست.... چه قلب وسيعي داري مادر و چه روح بزرگي... فرزندت مدتهاست كه در آغوش معشوق آرام گرفته است...

ياد گل
ساده ترين خاطره شيريني ست
كه از ايام شقايق باقي ست....................................

•و سرانجام عاشق در وجود معشوق مي ميرد، اما در معشوق، مرگ راه ندارد. پس عاشق در معشوق متولد مي شود و خود، معشوق مي گردد.معشوق نيز در عاشق، آشكار مي گردد. و عاشق در مي يابد كه معشوق خودش بوده و عاشق حقيقي، همان معشوق بوده. اين گونه است كه عشق و عاشق و معشوق يكي مي شوند، زيرا يكي بوده اند و يكي هستند.
در حضور الهي، اين چنين زندگي كنيد... آنگاه رستگاريد....
(ا.م.رام ا...)

دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: