يا انيس من لا انيس له

«دلم گرفته آن قدر كه بغض ناتوان شده»
نگاه سادهء دلم دوباره خون فشان شده
زبان چون شراره ام پر از ترانه هاي توست
دل پر از بهانه ام، كوير بي نشان شده
همه نشانه هاي تو، بهار جاودان من
دوباره ناله هاي من، نواي عاشقان شده

سلام...
ليلا! گفتي بنويسم. گفتي دلتنگي بد درديه! و گفتم كه دست و دلم به نوشتن نميره. ولي الان احساس مي كنم كه دلم چقدر هواي نوشتن كرده! شايد سبك بشم، نه؟
نوشتن هم چيز عجيبيه! يك موقع مي بيني بدون اينكه بفهمي، تند و تند مي نويسي، يك موقع هم مي خواهي اما نمي توني بنويسي... درست مثل الان. شايد هم نمي دونم چي بنويسم. شايد هم بعضي چيزها رو نميشه نوشت، نه؟ يا اينكه من توانش رو ندارم... مي دوني ليلا! از نوشتن هم مي ترسم. گاهي وقتها عجيب آرومم مي كنه ولي گاهي وقتها هم حسابي حالم رو خراب مي كنه! ليلا ! خيلي سخته كه احساس كني يه تيكه از وجودت گم شده... يه تيكه اي كه روزي، همه چيزت بوده! تو مي دوني من چي ميگم... مي دوني چه جور حسيه، وقتي كه تو كوچه پس كوچه هاي شهرت، دنبال گم شده ات مي گردي ولي پيداش نمي كني.... تنها جايي كه مي توني پيداش كني، كوچه هاي خاطره است... بهت گفتم هوايي شدم... هوايي! باور كن ليلا خودم هم نمي دونم چي دارم ميگم. فقط كلمه ها رو كنار هم مي چينم، بعد هم نگاهشون مي كنم... شايد هر كلمه سر جاي خودش باشه، شايد هم بعضي هاشون يكم جاهاشون اشتباه شده باشه. بيخيالش ميشم! اشكالي كه نداره؟ حالم خوش نيست. ولش كن. ننويسم بهتره... مي بيني؟ اينم از اين!
راستي! استاد گفته بودند كه دليل نميشه جاي شعر خالي باشه... وقتي به كتيبه شان سر زدم، ياد قديمها افتادم، يادش بخير. روزهايي كه واقعا از نوشتن مي ترسيدم... مي نوشتم ولي فقط براي دل خودم، حتي الان كه سوادم يه هوايي بيشتر شده، وقتي نوشته هاي قديمي رو نگاه مي كنم، گاهي تصميم مي گيرم تصحيحشان كنم، اما پشت هركدامشان يك دنيا خاطره ست و حال و هواهايي كه در زمان خودش دوست داشتني بوده... و حيفم مياد دست توشون ببرم! (مثل همون شعر اول متن)
بعضي هاشون رو خيلي دوست دارم. خيلي ضعيفن (مثل حالا!) اما برام خاطره انگيزن:

چراغ عاطفه در دست...
آسمان بي ستاره در پيش...
قصيده مهرباني را با غزل چشمان تو آغاز كردم
و شكوفه زار عشق را با غنچه نگاه تو سرشار زيبايي يافتم
آفتاب معرفت را به دستان بي پناه من بسپار
تا در رويش لطيف كلام
عشق را به هزار زبان بسرايم.....................

ديگه بسه ليلا. خيلي خسته ام. خدا هم امروز حسابي به حال خودم رهام كرده. خدايا! حتي يك لحظه مرا به خودم وانگذار...

التماس دعا
شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: