يا غياث المستغيثين

شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد
مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد!
محيط تنگ دلم را شكسته رسم كنيد
خطوط منحني خنده را خراب كنيد
بلاغت غم من انتشار خواهد يافت
اگر كه متن سكوت مرا كتاب كنيد...

خواستم بنويسم، از عشق، از دلتنگي، از دردهايي كه مثل آبله هاي چركين تمام دلم را تصرف كرده اند و هر از گاهي سر باز مي كنند و تمام وجودم بوي عفونتشان را احساس مي كند!
مي خواستم بنويسم، از خستگي، اما ديدم كه اينها بهانه است،
گفتن از درد
از آن نگاه سرد...
گفتن از خستگي... همه اينها بهانه است، بهانه براي خالي كردن عقده هاي دل...
اين همه بهانه براي گريستن، براي فرياد زدن، ولي چه سود؟ فريادها در دلم مدفون شده اند و ديريست كه «با سكوت، تراژدي مرگ همه فريادها را تجربه كرده ام»!
اين روزها به همه چيز يك جور ديگر نگاه مي كنم، به قول سهراب «چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد...» وقتي هنگام غروب خورشيد به آسمان زل مي زنم و مسحور از آنهمه زيبايي (كه هر نگاه، مثل نخستين نگاه است، با همان لرزش پشت... و انديشيدن به عظمت خالق همه زيبايي ها) با خودم ميگويم: اگر فردا خورشيد طلوع نكرد چه؟ و از اين فكر چنان وحشتزده مي شوم كه انگار قرار است اين آخرين غروب باشد!
اين روزها ، هرچند كه ظاهرم عادي ست ، اما كمي گيجم! گيج تر از هميشه، مبهوتم از بازيهاي روزگار و شگفت زده از تپيدن دلها به جرم عشق! انگار دوباره زاده شده ام، چشمانم همه چيز را طور ديگري مي بيند و دلم طور ديگري مي فهمد، يك جورهايي فلسفه «بودن» و «زيستن» تمام روحم را تسخير كرده و اينكه اين نعمت عظيم را چگونه تباه مي كنيم!(شايد هم مي كنم)
تراوشات ذهني ام آنقدر پراكنده اند كه با هيچ ترفندي نمي توانم مرتب كنار هم بچينمشان و نتيجه دلخواهم را بگيرم!
اما بيش از همه «درد» است كه گرفتارم كرده... درد آنهايي كه از اين زندگي فقط «نداري» اش را چشيده اند، درد همانها كه با همه نداري، عزت نفسشان آدم را متحير مي كند، درد كساني كه دلشان براي ديگراني مي تپد كه از همه چيز محرومند... كودكاني كه ............... حتي درد كساني كه از شدت بي دردي، هيچ كس جز خودشان را نمي بينند، و درد اينها، دردناكتر از ديگران است!!!
«درد» مقوله اي كه عجيب ذهنم را بهم ريخته... و وقتي به دردهاي اين مردمان فكر مي كنم احساس مي كنم كه دردهاي من چقدر كوچكند و حقير... اما مرا از درد گريزي نيست... اين «دردهاي نگفتني، دردهاي نهفتني»............!!

التماس دعا

یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: