يا امان الخائفين

باز به دل زخمـهء خـون مي زني
حال مرا رنگ جنــون مي زني

باز بيــا، آتـش دل آب شد
آب دلـم باز چو مــرداب شد

عشق چرا دست مرا مي كشد؟
نفس مگر طعم خوشش مي چشد؟

واي اگر باز من عاشق شوم!
همسفر داغ شقايق شوم !

اين دل اگر باز هوايي شود؟
مست از آن عشق خدايي شود؟

چشم تو اي واي چه ها مي كند!
درد مرا خوب دوا مي كند !

باز زمين بوي تو را مي دهد
نبض زمان با نفست مي زند

دوش كسي ماه مرا ديده است؟
بوسه از آن لعل لبش چيده است؟

...
.....
.........
28/8/81

بازم ماه شب چهارده و بيقراري... عجب حالي دارم امشب، بي تاب تر از هميشه، مست تر از هرشب... «حالي ست مرا كه نام آن شيدايي ست...» ، واي از اين شيدايي...

التماس دعا
سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: