يا خير الناصرين

تقديم به او كه تا اوج قله هاي بلند ايمان پرواز كرد و با پرواز عاشقانه اش، عشق را به من آموخت...
او كه خود سبز بود و در بهاري سبز، پر كشيد و به افلاك رسيد...
او كه سبزترين خاطرهء ذهن من است...
و تقديم به تمام عاشقان گلگون كفني كه جام وصل را نوشيدند... روحشان شاد و راهشان مستدام باد...

ديدم كه خندان مي رود، خندان و شادان مي رود
با هر قدم در آســـــــمان، تا اوج ايمــــــان مي رود

تا خود ببيند روي او، مهــــمان شود در كـــــوي او
گاهي به سر،گاهي به پا،گه با دل و جان مي رود

در آسمان ديدم عجـب! خورشيد پنهان مي شود
وز شرم روي چون مهـش، افتان و خيزان مي رود

در لحظهء ديــــــدار جـــــان، مانند مـــه در آسمان
تنــــها و يكه از جهان، بي يـــــار و يــاران مي رود

ديدم كه بي نام و نشـان، فارغ ز هر كون و مكان
بگرفته دل از ديگـــران، تا كــــوي جـانــان مي رود

نوشيده از جام وصــــــــال، اندر هـــــــواي كردگار
سرخوش ز وصل يار خود،مست وغزلخوان ميرود

ديدي «ستايش» كان نگار، آهسته اما بيقــــرار
دلــــداده از سوداي يـــار، آخر به رضوان مي رود


سارا (ستايش)

۳۰/۲/۸۱
شنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: