یا لطیف

 

دلش لک زده بودبرای برف بازی...  اصرار پشت اصرار  که ببرمش برف بازی. بردمش کنار پنجره و بیرون را نشانش دادم که برفی در کار نیست. چند تا محله آن طرفتر همه جا سپیدپوش شود، فوق فوقش بارانش به ما می رسد که البته برای همان هم خدا را شکر...

هربار بهش قول می دهم که دفعه بعد می رویم برف بازی ولی دفعه و دفعه های بد می آیند و می روند و هیچی به هیچی.... انقدر زود می آیند و می روند که نوبت به برف بازی دخترک من نمی رسد...

دوست دارد آدم برفی درست کند و گلوله برفی به سمت ما پرتاب کند. آخر سر یک بازی جدید ابداع کرد. من را نشاند روی زمین و گفت که اینجا مثلا برف امده، بیا آدم برفی درست کنیم. همانجا روی قالی یک آدم برفی درست کردیم به  چه بزرگی.. !! دور گردنش شال گردن انداختیم و روی سرش هم یک کلاه گنده گذاشتیم... کلی ذوق کرد! بعد هم گفت حالا بیا به هم برف پرتاب کنیم... کلی دنبال هم دویدیم و به سر و صورت هم برف پاشیدیم  و خندیدیم... به همین سادگی!!

 

پ.ن: بالاخره برف بازی کردیم.. واقعی. هرچند که دیر رسیدیم و برف ها سفت و سخت شده بودند و آدم برفی که هیچ، گوله برف هم نمی شد ساخت ولی به هرحال از هیچی بهتر بود....

 

یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: