یا طبیبنا

سلام... بعد از مدت ها!

عیدتون مبارک....

قصد نداشتم بنویسم چون نمیخواستم بنویسم در حالی که به بعضی چیزها اشاره نکنم... و از حال بد روحیم نگم... نمی دونم چی شد که الان تصمیم گرفتم بنویسم... شاید به خاطر هلیا یا شاید هم به خاطر شمایی که میاید و به اینجا سر می زنید با اینکه خیلی وقته آپ نشده... ممنون که به یادم هستید....

4 روز پیش هلیا 1 ساله شد... هلیای کوچولوی من 1 ساله که همه وجود منو دربر گرفته.... از آخرین باری که نوشتم تا الان دخترک من خیلی بزرگ تر شده ... حالا دیگه همه چیز رو می فهمه. وقتی باهاش حرف می زنیم با دقت گوش میده و بعد عکس العمل مناسب رو نشون میده... خیلی چیزها یاد گرفته... یاد گرفته دستش رو بذار روی گوشش و بگه "اّاّ" به نشانه نماز خوندن... و خیلی چیزهای دیگه که تو این سن بچه ها یاد می گیرن... حالا چند هفته است که راه میره و کلی بهش خوش می گذره... انقدر ددری شده که عزا گرفتم برای زمستون .. نمی دونم چه جوری تو خونه نگهش دارم!

خلاصه که اگه هلیا نبود معلوم نبود تو این ماه های اخیر چی به سر من می اومد!!

این هم دو تا عکس جدید که دو روز قبل از تولدش گرفته شدن....

 

دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۸ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: