یا لطیف

این روزها روزهای قشنگی هستن، یک بهار تمام عیار و زیبا... باران به این زیبایی چند وقت بود نباریده بود؟ من عاشق بهارم... وقتی نو شدن و سبز شدن طبیعت رو می بینم یه ولوله ای تو وجودم به پا میشه که پر از شوقم می کنه... وقتی درخت ها رو می بینم که سبز میشن مثل بچه ها ذوق می کنم ... با اینکه فصل بهار فصل آلرژی و خواب آلودگی و... است ولی بازم عاشقشم... امسال بهارم با همه بهارهای دیگه فرق می کنه... منتظرم هوا یکم گرم تر بشه تا بتونم با دخترکم برم بیرون ... یکمی تو هوای دلپذیر بهاری نفس بکشه...

دختر کوچولوی من حسابی بزرگ شده... البته جثه اش نه! هر روز چیزهای جدیدتری یاد می گیره که دل من و باباش رو می بره.. واقعا بزرگ شدن یک بچه و سرعت یادگیریش آدم رو متحیر می کنه... کاری که تا الان نمی تونه انجام بده ، چند دقیقه بعد با قدرت تمام انجام میده و خودش هم متوجه میشه و خوشحالی می کنه.... بچه ها خیلی زیبا هستن و دوست داشتنی و باعث میشن آدم خیلی چیزها رو عمیق تر درک کنه ، خصوصا قدرت بی انتهای خالقش رو.... بعضی وقت ها کارهای هلیا رو که می بینم به خودم میگم آخه اینها رو کی یادش داده؟ یادمه وقتی می خواست قلت زدن رو شروع کنه، اول یاد گرفت که از حالت طاقباز به پهلو بشه، چه ذوقی می کردیم ما... بعد از پهلو به دمر .... یادم نمیره که چه تلاشی می کرد تا از حالت دمر دوباره به طاقباز برگرده ولی نمی تونست، اون موقع همش فکر می کردم باید کمکش کرد. باید یادش داد... اما دیدم کس دیگه ای کمکش می کنه و یادش میده و لازم نیست من نگران باشم! وقتی می دیدم دستش رو اول میذاره زیر تنش و بعد خودش رو به عقب هل میده و بعد طاقباز میشه از تعجب شاخ درمی آوردم... ولی اون کم کم با تلاش قابل ملاحظه ای انقدر این کار رو تکرار کرد تا کاملا حرفه ای شد!

این مال خیلی وقت پیشه. حالا کارهای خیلی خیلی بیشتری می کنه و با سرعت عجیبی داره کارهای جدید انجام میده...بعضی وقت ها دلم میخواد قورتش بدم!

 

 

یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: