یا حق

امروز (یا به عبارتی دیروز!) خیلی خسته شدم.... هلیا امشب رعایت تنهایی مامانش رو کرده و زود خوابیده... امشب خروجی مجله است و آقای همسر طبق معمول 3شنبه ها طرفای صبح میاد خونه... مامان اینا از سفر برگشتن .. پدر فردا میره سفر... فردا باید بریم دکتر... باید به دکتر بگم هلیا کم شیر می خوره، لثه هاش می خاره.... می خواستم صبح برم مجله...

.....

وقتی سرعت رشد هلیا رو می بینم می ترسم... می ترسم چشم باز کنم و ببینم که بزرگ شده و انقدر زود گذشته که هیچی نفهمیدم...

بعضی وقت ها خیلی چیزها تو مغزمه که دلم میخواد بنویسم، اما هروقت وقت خالی گیر میارم انقدر کارهای نکرده دارم که دیگه فرصت نوشتن ندارم. یا اگه مثل الان بیکار هم باشم دستم به نوشتن نمیره..

دلم برای مجله و بچه ها خیلی تنگ شده اما فعلا هلیا و نیازهاش از همه چی مهمتره.. این روزها انقدر نگرانی بابت تربیت این فرشته کوچولو دارم که بعضی وقت ها سرگیجه می گیرم و بعد مثل اسکارلت برباد رفته به خودم میگم: فردا بهش فکر می کنم!

چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: