يا حبيب القلوب

دوسـتـت دارم و اين جرم من دلخون است
پس مپرسيد كه اين ديده چرا جيحون است
...........

تو را مي شناسم! پيش از اينها در جايي ديده بودمت! پيش از اينها گويي تو در درونم شكفتي! آري! من و تو يك كلمه شديم. يك كلمه به ظاهر كوچك، اما....
مي شناسمت! از كدامين سو آمدي كه بي هيچ كلامي در دل خسته من راه يافتي؟
چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ با كدامين كلمه كوچك؟ مي خواستم كودك شويم. مي خواستم «بي خبر، به خواب هفت سالگي» برگرديم. مي تواني؟؟؟
چگونه تو را تعريف كنم؟ چگونه بگويم كه تو كه هستي؟ چگونه بگويم؟ كه من خودم را پيشتر از تو گم كرده ام! آري من خودم را گم كرده ام، پيش از اينها، در جايي دور! در پرواز شاد پروانه ها شايد. در گريه بي صبرانه ابر بهار گويي... من در غربت يك نگاه گم شدم!
تو هيچ نمي داني! نمي داني چه سخت است احساس تنهايي، وقتي كه اطرافت را آدمهاي گوناگون، كه مي شناسيشان، اما انگار نمي شناسي، در برگرفته اند اما باز تو تنهايي! نمي داني چه سخت است كه ميان دو احساس سردرگم باشي. نمي داني عاشقي يا مي خواهي عاشق باشي؟ تو مي داني عشق يعني چه؟
چه سخت است كه بخواهي فراموش كني، اما انگار گمشده اي داري و مي خواهي پيدايش كني! هم مي خواهي فراموش كني، هم مي خواهي پيدا كني! عجيب است نه؟؟؟! تو گمشدهء مرا مي شناسي؟
مي داني؟ مي خواهم بروم كنار يك تنهايي ساده و بي تكلف بنشينم و بي خبر از همهمهء جهان، سكوت را فرياد كنم! مي آيي كنارم؟ صداي سكوتت را دوست دارم! مي خواهم در يك تبسم آرامت غوطه ور شوم ! مي خواهم نگاهت را كه چون گهواره اي، آرامش كودكي را برايم به ارمغان مي آورد با تمام وجود بنگرم.
مي خواهم هميشه داشته باشمت! مگر نگفتي كاش ميشد مثل دو كلمه كنار هم قرار بگيريم و... خوب! من يك كلمه هستم، در كنار تو قرار مي گيرم و كلمه اي زيباتر بنا مي شود، مي شويم «ما»‌و پنهان از طعنه هاي سخت آدم نماها به شوق كودكي برمي گرديم. كودكي، به معناي كوچكي نيست! من و تو بزرگ مي شويم اما در پاكي و بي آلايشي كودكي!
دستم را مي گيري؟ با دستان مهربانت، به دل خسته ام پلي بزن تا عطر آشناي حضورت باران را به خاطرم بياورد.
نترس! دستم را بگير و مرا با خود، به مهماني بوسه هاي لطيف كودكي ببر. ديگر برويم! دارد دير مي شود !

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
يادته؟ يادته اين متنو كي برات نوشتم؟ يادته قول دادي كه هيچوقت تنهام نذاري؟ اما تنهام گذاشتي. منو به غربت يك ترانه سپردي و رفتي. چرا؟ مگه قرار نبود هميشه با هم باشيم؟ مگه قرار نبود پناه گريه هاي من باشي؟ مي دونم. اينطوري نگاهم نكن. دست خودت نبود. تقدير اينطوري بود. پس من چي؟؟؟ چرا من هنوز انتظار مي كشم؟ تو رفتي. ديگه هم برنمي گردي. پس اين انتظار براي چيه؟ باور كن خيلي خسته ام. نمي دونم اصلا مي فهمي من چي ميگم يا

نه؟ مي فهمي خستگي يعني چي يا نه؟ مي فهمي معني انتظار چيه يا نه؟ نمي دونم. نمي دونم... ولي اگه اينا رو مي فهمي برام دعا كن.

مي دونم همش خواست خدا بود. يه آزمايش بزرگ، يه امتحان سخت. خدا مي خواد به خودم بفهمونه كه چقدر ظرفيت دارم. چقدر توكل دارم. ايمانم چه اندازه ست؟ آره. مطمئناً ‌همينه. چقدر از چنين آزمايشي مي ترسيدم. نمي دونم، نمي دونم مي تونم سربلند ازش بيرون بيام يا نه؟ برام دعا مي كني؟ تو كه منو تنها گذاشتي. لااقل اين يكي رو ازم دريغ نكن كه سخت محتاجم...

چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: