بسم رب الشهداء و الصدیقین

بیژن نوباوه رو از زمانی یادمه که از نیویورک گزارش می فرستاد… همیشه خیلی ازش خوشم می اومد. حس می کردم شخصیت خاصی داره. هر وقت از نیویورک گزارش می فرستاد می دیدم… اوایل سال پیش ظاهرا شایعه شده بود که این بنده خدا تو نیویورک پناهنده شده و …. درست چند روز بعد از اینکه این حرفا رو شنیدم توی تلویزیون یه برنامه ازش دیدم .. یه میزگرد بود.. واقعا متاسف شدم از اینکه ماها چقدر راحت می تونیم پشت سر مردم حرفای بی اساس بزنیم…. بعد از مدتی هم یه گزارش ازش پخش کردن که توی بیمارستان بود… همه موهاش ریخته بود .. سرطان خون به خاطر مجروحیت شیمیایی…..

امروز تو تکرار برنامه صندلی داغ دیدم یه کسی رو آوردن، یه آقای لاغر و مُسن که داشت حرف می زد… اومدم کانال رو عوض کنم که دیدم زیرش نوشته : بیژن نوباوه – خبرنگار ……. باورم نمیشد این مرد نوباوه باشه…..حتی تا آخر برنامه نمی تونستم باور کنم… ولی کلی بهش غبطه خوردم… به روحیه اش، به بزرگواریش….

خدا به همه بیمارها شفای خیر بده اعم از جانباز و غیر جانباز….

توی هفته دفاع مقدسیم… از فردا هم ماه مبارک رمضان شروع میشه(در ضمن، مدرسه ها وا شده / همهمه برپا شده.... وای خدا یادش بخیر...) یه چیزی گفت نوباوه که خیلی جای فکر کردن داره… می گفت توی انگلیس یا آمریکا به بازماندگان جنگ، کسانی که توی جنگ شرکت کرده بودن و… انقدر بها میدن که ما باید خجالت بکشیم ….. می گفت اینجا سیستم اشتباهه … راست میگه… یه سهمیه دانشگاه گذاشتن برای بچه های شهدا ، تازه جوری اینکارو می کنن که ملت همه شاکی باشن… وقتی سیستم اشتباه باشه این اتفاق می افته. متاسفانه بلد نیستیم احترام بذاریم به ارزشها و آدمهایی که قابل احترام هستند و کاری می کنیم که… چرا کسی نمی گه مثلا دانشگاههای بزرگ ما در قبال 8- 9 میلیون تومن دانشجو بدون کنکور و… می پذیرن … چرا برای بچه پولدارها سهمیه داشتن اشکال نداره اما برای بچه شهدا اگه داشته باشن اشکال داره؟ تو مملکت ما خیلی چیزها سر جای خودش نیست… اگه یکی جلومون سبز بشه که بفهمیم بچه شهیده فوری میگیم : ااا .. پس سهمیه دانشگاهت جوره دیگه! یعنی از شهید و بچه شهید فقط همینقدر به فکرمون می رسه… این بخاطر ضعفه...

چند روز پیش رفتیم فیلم "به نام پدر" رو دیدیم… راستش من همیشه کارهای حاتمی کیا رو دوست داشتم… اما نمی دونم چرا این کار به دلم ننشست… من نه منتقدم که بخوام مثل منتقدها به فیلم نگاه کنم نه حرفه ای هستم.. به عنوان یه بیننده عادی فیلم رو می بینم… یک جورهایی به نظرم اومد سوالهای حبیبه از پدرش و حرفهاش یک جور بی عدالتیه… که مثلا  اونهایی که یک روزی به خاطر این مملکت و برای اینکه ما الان بدون توپ و خمپاره زندگیمون رو بکنیم جون خودشون رو دادن، محکوم کنیم… و شکایت کنیم که چرا ما الان باید تقاص کار اونها رو پس بدیم؟ کدوم تقاص؟ اگه اونها نبودن ما الان تو چه وضعیتی بودیم؟ زندگیمون چه شکلی بود ؟ اگه بعد از این خدای نکرده جنگی پیش بیاد ما باید چیکار کنیم؟ بعضی وقتها این فکرها خیلی اذیتم می کنه… اینکه چرا بعضی از ماها مردان جنگ رو محکوم می کنیم… اونها می خواستن دفاع کنن از وطنشون از مردمشون… . ما چی؟ ما چیکار می کنیم؟

توی همشهری جوان این هفته رفتن سراغ چندتا از فرزندان شهدا… شهید ستاری و فکوری و…. این رو بخونید:

]در فیلم "به نام پدر" [ حبیبه در حین یک کار میدانی و کلاسی بر روی یکی از تپه های باستانی  در لب مرز پایش می رود روی مین و دکترها می خواهند پایش را قطع کنند. این تپه همانجایی ست که پدرش ناصر روزگاری بر روی آن می جنگیده و خودش.... (چون قرار نیست فیلم رو تعریف کنن تا همینجا بسه) در جایی از فیلم حبیبه که روی تخت بیمارستان دراز کشیده و حسابی از این اتفاق شاکی ست، با پدرش بحثش می شود و می گوید: "دیدید هنوز جنگ تموم نشده، من هم توی جنگ شما شرکت کردم پدر"

حالا شما فکرش را بکنید کسی که یک عمر نعمت بزرگی چون "پدر" را به خاطر آسایش دیگران از دست داده نمی تواند توی جنگ پدرش سهیم شده باشد؟

 

یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: