یا من اسمه دوا و ذکره شفا

 

 

هنوز، انگار آوار صدای "حیاتی" بر سرم می ریزد و می بینم آن روز محشر را... تاریک ترین سحرگاه نزدگیم......

هنوز یادم هست، او را که فقط "امام" بزرگترها نبود، پدربزرگ تمام بچه ها بود و من بچه بودم؛ اما عاشق......

من کوچک بودم، او بزرگ بود، او عشق بود...

من کوچک بودم ، او رفت، عشق ماند...

من بزرگ شدم، او دیگر نبود، حسرت بود...

*

من همان بچه بودم در آرزوی بالا رفتن از نرده ها  و نوازش دست پیرمردی بر سرم...

 

او آنجا بود، من بالا نرفتم، او رفت.....

 

حالا من بزرگ شده ام، خورشید کجاست؟؟

چند صد سال یا چند هزار سال دیگر "خمینی" دیگری طلوع می کند بر مردم زمانش؟

"امام" یکی بود و رفت، مثل یک شهاب......

و من هنوز در حسرت شهابی هستم که بر کودکی هایم طلوع کرد؛ با لبخند ، با مهربانی، با عشق......

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود.............

یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: