وقتي صداي تيشه، سافوت گلوله در هم آميخت
چون بيستون بر خاكريز هور عمران دست آويخت

گاه سقوط قصر شيرين و صعود روح فرهاد
گاه خروش موج خون در رود خون از خون اوتاد

آن لحظه را مي گويم آري، لحظه معراج عاشق
تذهيب نقش خون به روي بستر مرگ شقايق


آن لحظه هر تخريب چي، اسطوره اي، اسطوره اي بود
شهنامه سوزان، طوس عرق ريزان و رستم كوره اي بود

فردوسي آسيمه كتابش را لب اروند مي شست
اسطوره اي مردانه تر، جاويد اما راست مي رست


آن لحظه رستم در نگاه يك بسيجي خرد مي شد
صافي پژواك نگاهش در تقابل درد مي شد


فانوس عشق آن لحظه مملو از متون عشق مي شد
خون بسيجي پايه دين و ستون عشــــق مي شد

وقتي بسيجي نرد جان را در قمار عشق مي باخت
در خون افشان بسيجي، با يقين مي شد وضو ساخت

هر جوي خوني جاري و سرخ و روان، بي آب كر بود
در جاي جاي جبهه سجاد و حسين و اكبر و عباس پر بود

از ريزش آبي به آبي در فرات، ايثار جاري ست
زيباست ايثارش، وليكن سهمگين است، كاري ست

آنجا كه عباس از فرات و از زلالش دست برچيد
آنجا خدا را، آري خدا را مي توان ديد

در انبساط سايه سم سواران مي توان ديد
در انقباض حلقه دار تناران مي توان ديد

در انكسار قامت آيينه داران مي توان ديد
در ارتعاش واپسين سربداران مي توان ديد

آري خدا، آري خدا، آري خدا را مي توان ديد...................

رضا اميرخانی
دوشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: