یا خالق النور

 

 

              سلام...

  •  سرم خیلی شلوغه.. آخر هفته 3 تا امتحان دارم تو 2 روز... ولی دوست داشتم بنویسم. همه دلتنگیهامو.... در مورد این روزها.... روزهایی که برای من حتی خاطره هم نیستن.... چیزی جز شنیده ها نیستن... شنیده هایی که آرزو داشتم حسشون می کردم..... چی می شد اگه من چند سال زودتر به دنیا می اومدم و اون روزها رو می دیدم و حس می کردم؟ چی می شد اگه لحظه پایین اومدن امام از هواپیما رو حس می کردم.... چی می شد اگه حال و هوای اون روزها رو حس می کردم؟ خوش به حال اونهایی که اون روزها رو دیدن ، خوش به حال نسلهای قبل از ما.... من و هم نسلهام خیلی چیزها رو از دست دادیم.... حتی بعد از انقلاب و سالهایی که امام بود.... چی می شد اگه امام دیرتر می رفت؟ امام برای ما یه خاطره مبهمه... یادمه اون روزهای رفتنش رو ... اون عشقی که با همه بچگیم بهش داشتم... اما کاش بزرگتر بودم اون روزها رو بیشتر درکش می کردم........ هر سال که می گذره وحشتم بیشتر میشه، از اینکه امام به یه خاطره خیلی دور تبدیل بشه ... امام یکی بود و رفت.... روزی که اومد، روزی مثل فردا، مردم چه حالی داشتن؟؟؟ چه روزهایی بوده اون روزها و چه لحظه های نابی.... حالا چرا اینطوری شدیم؟ چرا به اینجا رسیدیم؟؟ کاش امام بود......

 

  • می خوام از تو بگم، اما نمی دونم چی بگم... از چی بگم... از زحمتهایی که برای رسیدن اون روزهای خوب کشیدی اما خودت نموندی تا به ثمر نشستنش رو ببینی؟ از اینکه دلم برات تنگ شده..... از اینکه....... تو عاشق امام بودی ، ولی صبر نکردی تا بیاد و ببینیش... خیلی زود رفتی، امام اومد و تو نبودی... خیلی ها نبودن...اگه مونده بودی و اون روز رو دیده بودی چقدر دلم آروم می شد. ولی من اشتباه می کنم... تو از اون بالاها دیدی همه چی رو... بعد هم که امام اومد پیش تو و خیلی های دیگه که عاشقش بودن.... خوش به حالتون.....

 

  •  محرم هم که شروع شده..... این روزها ما رو هم دعا کنید... کاش این عزاداری ها و حال و هوای این روزها کمک کنه که به معرفت برسیم..... نه فقط عزاداری و تو سر و سینه کوبیدن ظاهری........ از همتون قبول باشه...

 

 

 

سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: