یا کثیر الوفا

 

امروز که سرمستم از آهنگ صدایت

بگذار بخوانم غزلی تازه برایت

بگذار بگویم که نگاه تو مرا کشت

بشمار مرا جزو یکی از شهدایت

دیروز صدای تو که از آینه برخاست

یکباره دلم ریخت در آغوش صدایت

امروز من و این غزل و این تن تبدار

آماده مرگیم... بمیریم برایت؟

 

 

۲ سال گذشت، به همین سرعت... انگار همین دیروز بود که با هم پیمان بستیم... عهد کردیم که همیشه با هم باشیم... عهد کردیم که عاشق باشیم و به عشق احترام بذاریم...... دعا کنید خدا کمکمون کنه که تا وقتی زنده ایم به عهدمون وفادار باشیم.........

 

.......

 

سلام... من یه معذرت خواهی حسابی بدهکارم به همه دوستانی که لطف می کنن و میان اینجا اما من... این مدت انقدر سر خودم رو شلوغ کرده بودم که اصلا وقت نمی کردم بشینم پای کامپیوتر.... شاید هفته ای یک بار ، اون هم در حد چک کردن..... خلاصه شرمنده ام...

 

خیلی وقت بود که برای دلم وقت نداشتم! امروز فرصت خوبی بود ، هرچند که سردرگم بودم و نمی دونستم چیکار باید بکنم..... ولی به هرحال بعد از مدتها یه دلی از عزا درآوردم!!

 

بعضی وقتها یه اتفاق خیلی ساده می تونه یه درس بزرگ برای آدم باشه.....

هفته پیش وقتی جلوی یکی از همکارها، از کارم ایراد گرفت و گفت "خیلی بد شده" خیلی ناراحت شدم و خیلی هم سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم تا ناراحتیم رو نشون ندم، اما تا شب تو خودم بودم... وقتی فهمید ناراحتم گفت: نمی خوام چون همسرمی ایرادهای کارت رو بهت نگم و مانع پیشرفتت بشم.. و نمی خوام رابطه کاری و شخصیمون رو با هم قاطی کنیم... و خیلی حرفهای خوب دیگه.... ( خیلی بی جنبه بازی از خودم درآورده بودم، نه؟!!)

سبک زندگيم يکم عوض شده ، و البته بی نظم.. بايد يه فکری به حالش بکنم......

 

 

 

چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: