یا کثیر الوفا

 

صبح خوابش رو دیدم.... حیف که زیاد یادم نمونده.....

 

«ای درد اگر تو نماینده خدایی که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته ای تو را می پرستم، تو را در آغوش می کشم و هیچ گاه شکوه نمی کنم...

بگذار بند بندم از هم بگسلد، هستیم در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود. باز هم صبر می کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می پرستم...»

 

پیشنهاد می کنم کتاب «نیمه پنهان ماه» (چمراه به روایت همسر شهید) نوشته خانم حبیبه جعفریان رو بخونید......ما از چمران یا کسانی مثل او چی می دونیم؟؟

کتابهای نیمه پنهان ماه تعدادشون زیاده و همشون در مورد شهداست، ولی نویسنده هاشون با هم فرق دارن.... خانم جعفریان، سه جلدشو نوشتن. کتاب شهید چمران، شهید حمید باکری و  شهید همت.....

فکر نکنم از خوندنشون پشیمون بشید.... آدم اینها رو می خونه می فهمه عشق واقعی یعنی چی......

روح همشون شاد.....

 

«سالها از آرام گرفتن چمران می گذرد. روزهای تکاپو و از پشت صخره ای پشت صخره دیگر پریدن و پناه گرفتن. و روزهای جنگ های سرنوشت ساز پایان یافته اند و اکنون در این روزگار به ظاهر آرام "غاده چمران" با لحنی شکسته داستانی را روایت می کند : "داستان یک نسیم که از آسمان آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بی نهایت".........»

 

(می خواستم تکه هایی از کتاب رو انتخاب کنم و اینجا بنویسم. اما دیدم نمیشه... باید همشو خوند... همش رو.....)

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: