یا حبیب الباکین

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

 

  

 

 

 

 

صبح خیلی زود با صدای ضجه مامان از خواب پریدم... شوکه شده بودم. نمی دونستم چه خبر شده..... پدر مسافرت بود، وای خدای من! نکنه پدر............؟ داشتم سکته می کردم. به زحمت خودمو از جام کندم و رفتم تو هال.... مامان رو دیدم که رو زمین نشسته و داره گریه می کنه.. بعد هم خاله رو دیدم... داشت زار می زد...این موقع صبح... خاله.. اینجا.... دیگه مطمئن شده بودم که اتفاقی برای پدر افتاده...... هرچی می پرسیدم چی شده می گفتن هیچی برو بخواب! رادیو هم روشن بود. اخبار شروع شد..... «انا لله و انا الیه راجعون.................... روح بلند پیشوای بزرگ مسلمانان جهان به ملکوت اعلی پیوست»..........

هیچوقت اون لحظه ها رو یادم نمیره. سن زیادی نداشتم، اما فاجعه رو فهمیده بودم..... چه روزهای وحشتناکی بود......

هنوز که هنوزه وقتی صحنه های پر کشیدن امام رو می بینم انگار دفعه اوله..... وقتی چهره نورانی امام رو می بینم نمی تونم خودمو کنترل کنم..............

اون روزها... مصلی... شام غریبان امام..... بهشت زهرا... لحظه به لحظه یادمه.....یادمه همه به هم می رسیدن و می گفتن یتیم شدیم.........

 

 

 

 

 

به پاس یک دل ابری ، دو چشم بارانی

پر است خلوتم از یک حضور نورانی

 

کسی که وسعت او در جهان نمی گنجد

به خانه دل من، آمده است مهمانی

 

غمی به قدمت تاریخ درد انسان داشت

دلی به وسعت جغرافیای انسانی

 

نشسته است به جانم، همیشه، تا هستم

غمش اصیل تر از یک نیاز روحانی

 

هنوز می شنود آن صدای محزون را

دلم به روشنی آیه های قرآنی......

 

 

 

 

شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: