هواللطیف

 

 

نمی دانم چند شب است که بی وقفه گریه می کنم....

چشمهایت... چرا چشمهایت رهایم نمی کنند؟

 

کودک زیبای خاطره های من!

همیشه فکر می کردم تو زیباترین کودکی هستی که در تمام دنیا وجود دارد... هنوز هم همین فکر را می کنم! تو زیباترین بودی....

شبی که آمدی، خوب یادم هست.... چقدر ذوق داشتم، روی پا بند نبودم.... تا نیمه های شب بیدار ماندم فقط برای دیدن تو..... هیچ لحظه ای را نمی خواستم از دست بدهم... هیچ لحظه ای را....

و تو آمدی... وقتی که چشمهای قشنگت را باز کردی و به صورت تک تک ما نگاه کردی دلنشین ترین لبخند دنیا روی لبهایت نقش بست.... و من هیچ کودکی را ندیده بودم که آنطور زیبا لبخند بزند....

از همان شب بود که زیباترین لحظه های زندگیمان شروع شد.... لحظه هایی که پر بود از تو.... تو، درست وقتی آمدی که آوار مصیبت بر سرمان ریخته بود..... و تو به ما قدرت تحمل دادی... تو آسمانی ترین هدیه خداوند بودی ...

 

و چقدر کوتاه بود.... لحظه های با تو بودن.. و تو را داشتن... ما تو را داشتیم و سرخوش بودیم ، آنقدر که نمی توانستیم تصور کنیم که روزی تو نباشی.....

فقط یک سال... یک سال تو را داشتیم... یک سالی که هیچوقت از ذهنم پاک نمی شود... چقدر من عاشق بودم... هنوز هم......

 

و آن شب آخر.... انگار که همین دیشب بود ... نمی خواستی بروی، ما هم.... آرزو می کردم که این فقط یک خواب باشد، یک کابوس وحشتناک... اما واقعیت داشت... تو داشتی می رفتی و گریه هایت... چشمهایت که لبریز از اشک بود و فریادهای کودکانه ات، هنوز رهایم نکرده اند.......

بعد از رفتن تو ، فقط پیر شدن پدر را می دیدم و شکستن مادر را.......

 

حالا از آن روزها سال ها گذشته است.... و من هنوز عاشق توام..... و چشمهایت.... راستی، چرا چشمهایت رهایم نمی کنند؟؟؟

 

 

 

پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: