يا رب البيت الحرام

سلام من به مدینه به آستان رفیعش

به مسجد نبوی و به لاله های بقیعش

 

مدینه شهر پیغمبر.........

 

همه اش مثل یه رویا بود.... یه رویای قشنگ و بی نظیر.... اتفاقی که آرزو دارم یک بار دیگه تو زندگیم بیفته......کاش می شد اون حسی که لحظه اول دیدن کعبه داشتم، دوباره تجربه می کردم...... حیف که لایق نبودم.... با این سفر خیلی اتفاق ها باید می افتاد که نیفتاد.... اون روزهایی که اونجا بودم... وقتی تو مسجد النبی بودم، وقتی پشت بقیع می ایستادم.. وقتی روبروی کعبه می نشستم و مدتها نگاهش می کردم، یا وقتی رو باقیمانده های صفا و مروه می نشستم و مردم رو نگاه می کردم و دلم می لرزید و................................... فکر می کردم چقدر خوشبختم که اینجا هستم و چقدر می تونم تو خودم تحول ایجاد کنم... اما هیچوقت فکر نمی کردم که ......

 

نزدیک ایام حج هستیم.... دلم خیلی تنگه... هیچوقت انقدر دلتنگ نبودم..... دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم.... دلم میخواد خودمو بندازم تو بغل خدا.... مثل وقتی که تو مسجدالحرام بودم و حس می کردم خدا بغلم کرده.... چه حسی بود و چه آرامشی....... چه رویایی بود... خدایا.... شکرت به خاطر همه چیز.... کمکم کن........

 

مسجد الحرام

گلدسته مسجد النبی

گنبد خضرا

بقيع...

کوه احد

رمی جمرات

 

دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: