يا منتهی الرجايا

 

 

برای پریدن کافیست در من خیره شوی و اگر می خواهی بجهی در من بجو و بایست، زیرا من بال پروازم و پایان نیازم. پر پریدن منم و راز جهیدن منم. امید به خاک نشستگانم و آرزوی فراروندگانم. و من دردم و درمانم. پایان مرگم و آغاز زندگی ام. لکن اگر مرا بشناسی، بیمار می شوی، گرفتار می شوی و در من می میری اما خوشا به حال آنکه در من می میرد زیرا من زندگی ام و مرگ در من راه ندارد...

******

 

جدیدا تو تلویزیون یه برنامه گذاشته که متاسفانه اسمش رو نمی دونم. دیشب خیلی اتفاقی قسمتهاییش رو دیدم ... شاید دیده باشید... تو این برنامه با کسانی که برای لحظات یا دقایقی مرگ رو تجربه کردن مصاحبه شده... و اونها توصیف کردن صحنه هایی رو که دیدن... تصاویری که توصیف می کنن انقدر زیبا و جذابه که آدم دلش می خواد بمیره! تو این برنامه هم با افراد ایرانی و هم خارجی که چنین تجربه ای رو داشتن صحبت شده... خیلی جالبه... همشون تقریبا یک چیز واحد رو تعریف می کنن... یه تونلی که با سرعت غیر قابل تصوری توی اون تونل به سمت بالا کشیده میشن... و با وجودی که اون تونل تاریک هست اما به هیچ وجه این تاریکی آزار دهنده نیست و انتهای تونل یه منبع نور سفید و فوق العاده درخشانی هست که آدم دلش میخواد زودتر بهش برسه... و وقتی به اون نور میرسن انگار باهاش یکی میشن.... و همشون می گفتن احساس آرامش، صلح و لطافت عجیبی داشتن که تو دنیای مادی نمیشه تصور و تعریفش کرد.... و موقعی که به اون نور می رسیدن حس می کردن که خود عشقن... خود آرامش ... خود لطافت..... خیلی برام جالب بود... اون حس و عشقی که توی صحبتهاشون بود و همه اظهار می کردن که دلشون می خواسته همونجا بمونن.... یه کتابی قبلا خونده بودم به اسم «در آغوش نور» یا «به سوی نور» (فکر کنم همون اولی، درست یادم نیست) که نویسنده اش یه خانم خارجی بود به اسم «جین ایدی» که ایشون هم همچین تجربه ای رو داشته و توی اون  کتاب همه رو نوشته... البته نمی دونم مطالب اون کتاب تا چه حدی صحت داره... اما جالبه... دید آدم رو نسبت به مرگ عوض می کنه....اتفاقا تو برنامه دیشب همین خانم جین ایدی هم صحبت کرد... به هرحال برنامه جالبی بود... یه حس خیلی خیلی خوشایند تو آدم ایجاد می کنه..... که باور می کنه زندگی واقعی و لذتبخش در اون دنیاست و این دنیا فقط یه محل گذر و شاید یه برزخه.... مساله جالب دیگه این بود که می گفتن وقتی توی اون محیط بودن هیچ احساس غریبگی نداشتن و احساس می کردن دارن به جایی برمیگردن که ازش اومدن... جایی که سرشاره از آرامش و صلح...

خلاصه که خیلی جالب بود... به قول مولانا:

 

ما ز بالاییم و بالا می رویم

ما ز دریاییم و دریا می رویم

 

ما از آنجا و از اینجا نیستیم

ما ز بیجاییم و بیجا می رویم

 

لا اله اندر پی الا الله است

همچو لا ما هم به الا می رویم

 

قل تعالوا آیتی ست از جذب حق

ما به جذبهء حق تعالی می رویم

 

کشتی نوحیم در طوفان روح

لاجرم بی دست و بی پا می رویم

 

خوانده ای انا الیه راجعون

تا بدانی که کجاها می رویم

 

......................

..............

 

پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: