یا حبیب القلوب

 

چقدر زود گذشت... مثل یک چشم به هم زدن 3 سال از اون روز بزرگ گذشت... دخترک من حالا 3 سالشه و حسابی بزرگ شده... میشه باهاش صحبت منطقی (!) کرد... حتی ما رو نصیحت می کنه!!! امروز یه شکلات تو دهنم بود و دراز کشیدم رو مبل.. فوری گفت مامان سارا نخواب می پره تو گلوت.. بلافاصله بلند شدم و اعتراف کردم که من اشتباه کردم... یه وقت هایی که اذیت می کنه و گریه و زاری راه میندازه، وقتی می بینه من ناراحت شدم و نگاهش نمی کنم میاد جلو و میگه مامان سارا من مثلا گریه کردما بعد ادای گریه کردن رو درمیاره تا من باور کنم که واقعی نبوده....

قبلا هیچ تصوری از سوالاتی که ممکنه بچه ها بپرسن نداشتم.. چون بچه کوچک اطرافمون نداشتیم یا خیلی کم بودن ... هلیا تو سن سوال پرسیدنه... انقدر که بعضی وقتا کلافه میشم  و کم میارم!  سعی می کنم به همه سوال هاش جواب بدم ولی هر سوال و جوابی به یه سوال و جواب دیگه ختم میشه و این ماجرا همینطور ادامه پیدا می کنه.......

هلیا.. 26 شهریور 87

هلیا ... در 3 سالگی

یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: