یا لطیف

دیشب داشت با پرتقال توپ بازی می کرد. با هر زبونی خواستیم راضیش کنیم که اینکار رو نکنه به گوشش نرفت.... توپش(!!!) رو گذاشت رو زمین و با پا شوتش کرد... پاش درد گرفت ولی صداش درنیومد...

رفت خرسیش رو بغل کرد و آروم بهش گفت: ببین خرسی... کار بد کنی اویی میشی ...

****

باید قالب وبلاگ رو عوض کنم و یه دستی به سر رو روش بکشم... هی تصمیم می گیرم دوباره شروع کنم ولی قسمت نمیشه!!!

چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: