یا خالق النور

 

از آخرین جشن شب یلدای ما سال ها گذشته. آن وقت ها شب یلدا که می شد دور هم جمع می شدیم، کرسی می گذاشتیم و روی میزش انار و هندوانه و آجیل می چیدیم ، کنارشان هم یک دیوان حافظ می گذاشتیم و غرق خاطرات پدر بزرگ (که به اش  می گفتیم بابا جون) می شدیم. از جوانی اش ، از سفرهای دور دنیا و تجهیزات صنعتی ای که در سفرهایش می دید و اینجا در کارگاه کوچکش با کمترین امکانات و با دست می ساخت. ساعت ها می گفت و ما می شنیدیم... یک نفس...   آخرش هم تفالی به حافظ می زدیم و به این ترتیب طولانی ترین شب سالمان را جشن می گرفتیم... حالا سال ها از آخرین جشن یلدایمان گذشته....

سال بعد از آخرین یلدایمان بود که آن اتفاق افتاد... اتفاقی که ما را از شنیدن خاطرات شیرین باباجون محروم کرد .. خاطراتی که حتی دیگر خودش هم به خاطر نمی آورد... بعد از آن ما دیگر یلدایی نداشتیم... شب یلدا هم مثل بقیه شب های سال شد... گیرم یک دقیقه طولانی تر.......

دلم یلدا می خواهد... یک یلدای درست و حسابی با باباجون و خاطره هاش، و کرسی و حافظ.


.

سه‌شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٩ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: