یا حبیب من لا حبیب له

سلام....

خیلی دلم می خواد یه چیزی بنویسم یه چیزی که اثری از ناراحتی و دلتنگی توش نباشه... اما دست و دلم به نوشتن نمیره... مدت هاست که انگار نوشتن و مخصوصا وبلاگ نویسی یادم رفته... اصلا انگار بلد نیستم باید از کجا شروع کنم و چی بگم... یادش بخیر اون قدیما که از هر فرصتی برای نوشتن استفاده می کردم هرچند که به درد بخور هم نبودن ولی لااقل خودم آروم می شدم......

همه چی خوبه ، همه چی آرومه .. خدا رو شکر... هلیا خوبه.. خیلی سریع داره بزرگ میشه.. بهش میگم تو عشق کی هستی؟ میگه : مامان... و من قند تو دلم آب میشه... هنوز خوابش مشکل داره ولی من خودمو باهاش وفق دادم... تابستون که بود با هم پارک می رفتیم، بلال می خوردیم، بازی می کردیم و می خندیدیم... کلاس می بردمش، کلاسی که مادر و بچه با هم بودن و همش بازی می کردیم. حالا هوا سرد شده نمی تونیم زیاد پارک بریم... کلاس هم گاهی میریم و گاهی نه..

خلاصه درست تو همین لحظه اومده و میخواد لپ تاپ رو از من بگیره و من باید تمومش کنم :)) پس با اجازه

 

چهارشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: