یا انیس القلوب

چه بارون های قشنگی می باره این روزها... بعد از بارون هوا چقدر صاف و تمیز و قشنگ میشه... آسمون اینطوری رو کمتر زمانی میشه تو تهران دید... وقتی می بینم انگار دلم پر می کشه....... وقتی بهار میشه منم هوایی میشم.... ولی امسال یه فرق اساسی با سال های قبل داره.... با اینکه از همه چیز بهار لذت می برم ولی دلم شاد نیست.... خیلی خسته ام ... حساس شدم و زودرنج... حوصله هیچی رو ندارم... زود گریه ام می گیره و مستاصل میشم.... بعضی وقت ها دلم میخواد تنهای تنها باشم ولی نمی تونم...... نمی دونم باید چیکار کنم تا از این حال و هوا دربیام... ولی انگار این حالت همه گیر شده! بیشتر آدم های اطرافم خسته و بی حوصله هستن و این افسرده ترم می کنه.... چرا اینجوری شدیم ما؟

...

هلیا هم این روزا خیلی خسته ام می کنه... کم خواب و بدخواب شده... بعد از کلی کلنجار رفتن باهاش، وقتی که ناامید میشم اشکم سرازیر میشه.. بعد همش فکر می کنم چرا؟ چرا انقدر زود خودمو می بازم؟ چرا انقدر کم حوصله شدم؟ دائم سردردهای وحشتناکی دارم که با هیچ مسکنی آروم نمیشه. از لحظه ای که از خواب بیدار میشم تا شب که می خوابم سرم در حال ترکیدنه... این سردردها فرسوده ام می کنه.... نمی دونم دلیل بی حوصلگی هام سردرده یا دلیل سردردهام بی حوصلگی و...؟

باید یه فکری کنم . یه فکر اساسی ....

چه شروع بدی داشتم.... بعد از ماه ها اینطوری برگشتم.... چقدر دلم برای اون وقت ها تنگ شده................

چهارشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: