یا حبیبنا

دلم یه خواب طولانی راحت و بی دغدغه میخواد!!

 

روزها دارن به سرعت می گذرن و دخترک من هم بزرگ تر میشه... هر روز که می گذره کارهای جدیدتری یاد می گیره و تغییراتش واقعا روزانه هست... مشکلاتش هم همراه با بزرگ شدنش تغییر می کنه، هنوز دل درد داره  اما گریه ها و ضجه های شبانه اش که دلم رو آتش می زد خیلی کمتر اتفاق می افته... 4 روز دیگه 3 ماهش تموم میشه و وارد 4امین ماه زندگیش میشه... اصلا باورم نمیشه... خیلی زود گذشت.... وقتی بزرگ شدن هلیا رو می بینم تازه می فهمم عمر چقدر زود می گذره و ما حواسمون نیست....

****

چند روز پیش رفته بودیم براش لباس بخریم، وقتی لباس های نوزادی (سایز صفر) رو می دیدم کلی ذوق می کردم و با تعجب به آقای همسر نشون می دادم، انگار نه انگار دختر خودم هم از همین لباس ها می پوشید...

****

فکر می کنم مادر بودن سخت ترین نقشی ست که خدا به انسان داده. شاید برای همین میگن بهشت زیر پای مادران است. تا کسی مادر نشه نمی تونه بفهمه مادر بودن یعنی چی... نه فقط به خاطرمسوولیت هایی که روی دوش آدم قرار می گیره یا سختی های بچه داری، بلکه به خاطر "احساس"ی که تو دل یک مادر هست، نگرانی هاش و...

****

هیچوقت دوست نداشتم از اون دسته زن هایی باشم که بعد از بچه دار شدن خودشون رو وقف بچه شون می کنن و همسرشون رو فراموش می کنن. سعی می کنم اینطوری نباشم اما هنوز نتونستم خودم رو جمع و جور کنم... خیلی خسته ام و   حس می کنم خستگی و سر دردهای طولانی داره فرسوده ام می کنه.. دلم نمی خواد آقای همسر فکر کنه بهش بی توجهی می کنم... هنوز هم به زمان بیشتری احتیاج دارم تا بتونم نقشم رو به عنوان اول یک همسر و بعد هم یک مادر، درست ایفا کنم...

شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: