یا من اسمه دوا و ذکره و شفا

دلم برات تنگ شده.....

برای اینکه شب ها زنگ در رو بزنی و من و ریحانه برای باز کردن در با هم مسابقه بذاریم...

برای اینکه تو رقابت ما رو ببینی و بخندی...... (شب ها که پیش مامان اینهام، همش منتظرم تو زنگ درو بزنی  و بیای تو، ولی.......)

دلم برای خنده های قشنگت تنگ شده....

برای چشم های آبیت که خیلی دوستشون دارم......

دلم می خواد بغلت کنم و ببوسمت.... سرم رو بذارم رو سینه ات.... که شاید تا مدت ها نتونم این کارو کنم...

دلم می خواد مثل قبل سالم و سر حال ببینمت... یه دل سیر باهات حرف بزنم و باهام حرف بزنی... صدای خنده هاتو بشنوم.....

دلم خیلی برات تنگ شده.... تو رو خدا زودتر خوب شو.... زودتر از روی تخت بیمارستان بلند شو....

خیلی دوستت دارم پدری..... چند روزه که نذاشتن درست و حسابی ببینمت.... هرچند که همون چند ثانیه دیدنت هم غنیمته....

منی که حتی طاقت سر درد کشیدن تو رو هم نداشتم حالا هر روز روی تخت بیمارستان... بی حال و رنگ پریده می بینمت.... این چند روز خیلی خودمو کنترل کردم.... خیلی....

ولی خدا رو شکر می کنم... با هر نفسم.... که نعمت وجود تو رو دوباره به ما برگردوند....

خدایا چقدر تو خوبی که نذاشتی کار به جاهای بدی بکشه..... چقدر خوبی که سایه اش رو بالای سرمون نگه داشتی... که به ما رحم کردی..... خدایا خودت کمک کن از این به بعد دیگه هیچوقت هیچ مشکلی براش پیش نیاد.... خدایا دوستت دارم....

 

دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: