يا طبيب القلوب

می خواستم مال من باشی... اما نشد، خدا نخواست...... دوست داشتم بغلت کنم... بوی تنت رو حس کنم و... ولی بازم خدا نخواست ، غصه نمی خورم.. يعنی سعی می کنم.. می دونم که الان جات بهتره... خدا مواظبته، بهتر از من... شايد من نمی تونستم ازت مراقبت کنم، برای همين هم خدا پيش خودش نگهت داشت..... خيلی دلتنگت ميشم، ولی به اين فکر می کنم که شايد يه روزی خدا دوباره تو رو بهم برگردونه..... پس تا اون روز صبر می کنم... صبر...

 

شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: