یا من اسمه دوا و ذکره شفا

 

 

هنوز، انگار آوار صدای "حیاتی" بر سرم می ریزد و می بینم آن روز محشر را... تاریک ترین سحرگاه نزدگیم......

هنوز یادم هست، او را که فقط "امام" بزرگترها نبود، پدربزرگ تمام بچه ها بود و من بچه بودم؛ اما عاشق......

من کوچک بودم، او بزرگ بود، او عشق بود...

من کوچک بودم ، او رفت، عشق ماند...

من بزرگ شدم، او دیگر نبود، حسرت بود...

*

من همان بچه بودم در آرزوی بالا رفتن از نرده ها  و نوازش دست پیرمردی بر سرم...

 

او آنجا بود، من بالا نرفتم، او رفت.....

 

حالا من بزرگ شده ام، خورشید کجاست؟؟

چند صد سال یا چند هزار سال دیگر "خمینی" دیگری طلوع می کند بر مردم زمانش؟

"امام" یکی بود و رفت، مثل یک شهاب......

و من هنوز در حسرت شهابی هستم که بر کودکی هایم طلوع کرد؛ با لبخند ، با مهربانی، با عشق......

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود.............

یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

يا اسمع السامعين

باز می گردم. هميشه باز می گردم.

مرا تصديق کنی يا انکار، مرا سر آغازی بپنداری يا پايان، من در پايانِ پايان ها فرو نمی روم.

مرا بشنوی يا نه، مرا جستجو کنی يا نکنی، من مرد خداحافظی هميشگی نيستم.

باز می گردم... هميشه باز می گردم......

من روانِ دائمِ يک دوست داشتن هستم......

(نادر ابراهيمی)

  • کاش هيچوقت روی سوء تفاهم ها قضاوت نکنيم. روی واقعيتها قضاوت کنيم...
چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا طبیب القلوب

 

سعی می کنم هیچوقت هيچ چیز رو مطلق نبینم... مخصوصا در مورد خودم. اگر کاری انجام میدم این احتمال رو در نظر می گیرم که ممکنه یه جای کارم ایراد داشته باشه یا مطلقا درست نباشه... بعضی ها اسمش رو میذارن ترس، ضعف، عدم اعتماد به نفس، اعتماد نداشتن به کاری که می کنیم و.... ولی من اصلا اینها رو قبول ندارم. فکر می کنم اینها خیلی فرق دارن با هم. به نظرم اگه همیشه فکر کنم که کارهام و رفتارهام کاملا درست هستند ، هیچ جایی برای بهتر شدنم باقی نمیذارم.. در مورد دیگران هم همینطوره. اگه کسی کاری انجام میده که من خوشم نمیاد ، حتی اگه خیلی هم اشتباه باشه (به نظر من) باز این احتمال رو میذارم که من دارم اشتباه می کنم ، یا مثلا من اشتباه برداشت کردم و یا حتی اگه فکر می کنم خیلی اشتباه بوده، بازهم اغماض می کنم. البته این مربوط به همه نمیشه. بستگی داره که اون آدم کی باشه. یه موقع هست که طرف مقابل خیلی رابطه نزدیکی نداره و اشتباهاتی هم که می کنه انقدر زیادن که دیگه لزومی به ادامه رابطه نیست. اما یک وقتی هست که روابط طور دیگه ست. یا حتی اصلا شاید خود من باعث پیش اومدن یه رفتار نادرست از طرف مقابلم شدم. شاید من کاری کردم یا حرفی زدم که باعث برخورد متقابل شده.

چقدر خوبه که قدر دوستی هامون رو بدونیم. البته دوستی هایی که به نفع هر دو طرف باشن و به کسی ضربه نزنن. چقدر خوبه که بیخودی رابطه ها رو تیره نکنیم. چقدر خوبه که به جایگاه دیگران احترام بذاریم و به خودمون حق ندیم که صرف درست بودن عقیده مون – از نظر خودمون – دیگران رو به سختی آزار بدیم یا بهشون بی احترامی کنیم. چقدر خوبه که فقط و فقط خودمون رو نبینیم و خوب مطلق فرض نکنیم . چقدر خوبه که همیشه در مورد خودمون و دیگران درست قضاوت کنیم. چقدر خوبه که ....

بعضی وقتها با یه رفتار درست میشه جلوی خیلی کدورتها رو گرفت... حتی اگه دیگری سرسخت بود، ما تلاش کنیم... محبت کنیم ... اونوقت حتی اگه ماجرا درست هم نشد، لااقل پیش وجدان خودمون راضی هستیم که تلاشمون رو کردیم...

چقدر خوبه اگه فکر نکنیم که "عذر خواهی" یعنی ضعف، یعنی شکسته شدن شخصیت یا....

سعی می کنم اینو هیچوقت یادم نره که: من خوب مطلق نیستم ... اگه یه روز اینو یادم بره نتیجه اش فقط از دست دادم دوستهای خوبمه......

و بالاخره..... هیچوقت خودمو بالاتر از دیگران نبینم و از بالا به بقیه نگاه نکنم.... (نه به این معنی که خودم رو دست کم بگیرم)

 

 

شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: