یا حبیب القلوب

 

شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را این گونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دلم شروع می کند به تپیدن. دلم آن قدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم........

 

مصطفی مستور – روی ماه خداوند را ببوس

 

 

اگه فیلم "ماهی ها عاشق می شوند" رو هنوز ندیدید، پیشنهاد می کنم از دستش ندید.... یک فیلم فوق العاده و جذاب..... یک روایت عاشقانه دوست داشتنی... پر از صحنه های زیبا و کارت پستالی! .... و پر از غذاهای شمالی خوشمزه !! .....تیتراژ اولش هم خیلی قشنگه....

یه نکته!! : تمام غذاهای توی فیلم دستپخت علی رفیعی (کارگردان) هست و همینطور اسباب و اثاثیه خونه مال خودشه که از تهران بار کرده و برده شمال .....

اميدوارم از ديدنش لذت ببريد...

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

هو اللطیف

 

 

اونهایی که خدا قسمتشون کرده و به حج مشرّف شدن، می دونن که چه حسی داره ایستادن جلوی در خونه حضرت فاطمه (س)....... وقتی فکر می کنی درست جایی هستی که یک روز، فاطمه بین در و دیوار علی رو صدا می کرد و...... جگرت آتش می گیره و دیگه حال خودت رو نمی فهمی...... یه حس نگفتنی........  یه درد عجیب.... خدا قسمت همه بکنه که برن و این حس رو لمس کنن...

چه خوبه که همیشه از یه زاویه نگاه نکنیم... اگه می خواید زندگی حضرت فاطمه(س) رو از زاویه دیگه ای نگاه کنید، این مطلب رو حتما بخونید....

 

این روزها، روزهای حج دانشجویی و دانش آموزیه...... به خصوص که فردا سالروز شهادت حضرت زهرا(س)ست.... این روزها خیلی هواییم...... چه شوقی داره وقتی داری آماده میشی برای رفتن.... وقتی تو کلاسها شرکت می کنی و توی همایش آشنایی با اعمال..... وقتی اون ماکت کعبه رو می بینی که وسط سالن گذاشتن دلت هری می ریزه پایین..... فکر می کنی این فقط یه ماکته، وقتی که وارد مسجد الحرام بشی و خود کعبه رو ببینی چه حسی پیدا می کنی؟؟ و تا نری نمی فهمی..... واقعا نمی فهمی......... یکبار ، فقط یک بار تو تمام عمرت می تونی اون حس رو تجربه کنی...... نمی فهمی کی به سجده می افتی..... بعدش حاضری همه عمرت رو بدی فقط برای اینکه یکبار دیگه تجربه اش کنی......

 

اون روزهای اول که برگشته بودم اصلا تو حال خودم نبودم..... مثل دیوانه ها بودم........مثل کسی که از وطنش دور شده و می ترسه که دیگه هیچوقت بهش برنگرده....... اصلا نفهمیده بودم اون دو هفته چطوری گذشت...... بهم می گفتن تازه این اولشه......هرچی بیشتر بگذره عمق دردت بیشتر میشه...... و شد....

 

 

 

 

شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: