یا کثیر الوفا

 

صبح خوابش رو دیدم.... حیف که زیاد یادم نمونده.....

 

«ای درد اگر تو نماینده خدایی که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته ای تو را می پرستم، تو را در آغوش می کشم و هیچ گاه شکوه نمی کنم...

بگذار بند بندم از هم بگسلد، هستیم در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود. باز هم صبر می کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می پرستم...»

 

پیشنهاد می کنم کتاب «نیمه پنهان ماه» (چمراه به روایت همسر شهید) نوشته خانم حبیبه جعفریان رو بخونید......ما از چمران یا کسانی مثل او چی می دونیم؟؟

کتابهای نیمه پنهان ماه تعدادشون زیاده و همشون در مورد شهداست، ولی نویسنده هاشون با هم فرق دارن.... خانم جعفریان، سه جلدشو نوشتن. کتاب شهید چمران، شهید حمید باکری و  شهید همت.....

فکر نکنم از خوندنشون پشیمون بشید.... آدم اینها رو می خونه می فهمه عشق واقعی یعنی چی......

روح همشون شاد.....

 

«سالها از آرام گرفتن چمران می گذرد. روزهای تکاپو و از پشت صخره ای پشت صخره دیگر پریدن و پناه گرفتن. و روزهای جنگ های سرنوشت ساز پایان یافته اند و اکنون در این روزگار به ظاهر آرام "غاده چمران" با لحنی شکسته داستانی را روایت می کند : "داستان یک نسیم که از آسمان آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بی نهایت".........»

 

(می خواستم تکه هایی از کتاب رو انتخاب کنم و اینجا بنویسم. اما دیدم نمیشه... باید همشو خوند... همش رو.....)

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا حبیب الباکین

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

 

  

 

 

 

 

صبح خیلی زود با صدای ضجه مامان از خواب پریدم... شوکه شده بودم. نمی دونستم چه خبر شده..... پدر مسافرت بود، وای خدای من! نکنه پدر............؟ داشتم سکته می کردم. به زحمت خودمو از جام کندم و رفتم تو هال.... مامان رو دیدم که رو زمین نشسته و داره گریه می کنه.. بعد هم خاله رو دیدم... داشت زار می زد...این موقع صبح... خاله.. اینجا.... دیگه مطمئن شده بودم که اتفاقی برای پدر افتاده...... هرچی می پرسیدم چی شده می گفتن هیچی برو بخواب! رادیو هم روشن بود. اخبار شروع شد..... «انا لله و انا الیه راجعون.................... روح بلند پیشوای بزرگ مسلمانان جهان به ملکوت اعلی پیوست»..........

هیچوقت اون لحظه ها رو یادم نمیره. سن زیادی نداشتم، اما فاجعه رو فهمیده بودم..... چه روزهای وحشتناکی بود......

هنوز که هنوزه وقتی صحنه های پر کشیدن امام رو می بینم انگار دفعه اوله..... وقتی چهره نورانی امام رو می بینم نمی تونم خودمو کنترل کنم..............

اون روزها... مصلی... شام غریبان امام..... بهشت زهرا... لحظه به لحظه یادمه.....یادمه همه به هم می رسیدن و می گفتن یتیم شدیم.........

 

 

 

 

 

به پاس یک دل ابری ، دو چشم بارانی

پر است خلوتم از یک حضور نورانی

 

کسی که وسعت او در جهان نمی گنجد

به خانه دل من، آمده است مهمانی

 

غمی به قدمت تاریخ درد انسان داشت

دلی به وسعت جغرافیای انسانی

 

نشسته است به جانم، همیشه، تا هستم

غمش اصیل تر از یک نیاز روحانی

 

هنوز می شنود آن صدای محزون را

دلم به روشنی آیه های قرآنی......

 

 

 

 

شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

يا حی و يا قيوم

شيعه يعنی عشق بازی با خدا

يک نيستان تک نوازی با خدا

صدای گرم و محکمش همش تو گوشمه.... با اون صلابتی که شعر می خوند و چه شعرهايی ... مخصوصا مثنوی شيعه... چقدر دوست دارم اين مثنوی رو... ميگن هيچ کتابی از محمدرضا آقاسی چاپ نشده... شعرهاش فقط با صدای خودش هست...  ديشب تصويرهايی از بيمارستان نشون می داد... چقدر شاد و خوشحال بود... با همون خنده ای که رو لبهاش بود گفت: اگر بار گران بوديم رفتيم......... حتما خودش می دونست که انقدر خوشحال بود..... خوش به سعادتش... روحش شاد......

دشت پر از ناله و فریاد بود
سلسله بر گردن سجّاد بود

فصل عزا آمد و دل غم گرفت
خیمه‌ی دل بوی محرّم گرفت

زهره‌ی منظومه‌ی زهرا، حسین!
کشته‌ی افتاده به صحرا، حسین!

دست صبا زلف تو را شانه کرد
بر سر نی خنده‌ی مستانه کرد

چیست لب خشک و ترک خورده‌ات
چشمه‌ای از زخم نمک خورده‌ات

روشنی خلوت شب‌های من
بوسه بزن بر تب لب‌های من

تا ز غم غربت تو تب کنم
یاد پریشانی زینب کنم

آه از آن لحظه که بر سینه‌ات
بوسه نشاندند لب تیرها

آه از آن لحظه که بر پیکرت
زخم کشیدند به شمشیرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت
در هدف چشم کمانگیرها

آه از آن لحظه که سجّاد شد
هم‌نفس ناله‌ی زنجیرها

قوم به حج رفته به حج رفته‌اند
بی‌تو در این بادیه کج رفته‌اند

کعبه تویی، کعبه به‌جز سنگ نیست
آینه‌ای مثل تو بی‌رنگ نیست

آینه‌ی ره‌گذر صوفیان
سنگ نصیب گذر کوفیان

کوفه دم از مهر و وفا می‌زدند
شام تو را سنگ جفا می‌زدند؟

کوفه اگر آینه‌ات را شکست
شام از این واقعه طرفی نبست

کوفه اگر تیر و تبرزین شود
شام اگر یک‌سره آذین شود

مرگ اگر اسب مرا زین کند
خون مرا تیغ تو تضمین کند

آتش پرهیز نبُرد مرا
تیغ اجل نیز نبُرد مرا

بی سر و سامان توام یا حسین!
دست به دامان توام یا حسین!

جان علی سلسله‌بندم مکن
گردم از خاک بلندم مکن

عاقبت این عشق هلاکم کند
در گذر کوی تو خاکم کند

تربت تو بوی خدا می‌دهد
بوی حضور شهدا می‌دهد

اشعر حق! عزم منا کرده‌ای؟
کعبه‌ی شش گوشه بنا کرده‌ای؟

تیر تنت را به مصاف آمده‌است؟
تیغ سرت را به طواف آمده‌است؟

چیست شفابخش دل ریش ما؟
مرهم زخم و غم و تشویش ما؟

چیست به‌جز یاد گل روی تو؟!
سجده به محراب دو ابروی تو!

بر سر نی زلف رها کرده‌ای؟
با جگر شیعه چه‌ها کرده‌ای...

باز که هنگامه برانگیختی
بر جگر شیعه نمک ریختی

کو کفنی تا که بپوشم تنت؟
تا گیرم دامنه‌ی دامنت...

 

تنها صداست که می ماند....

او هم رفت... پير اذان گوی ما... فکر نمی کنم هيچ ايرانيی صدای او رو فراموش کنه.... ما سالها با اين صدا زندگی کرديم.... مست شديم.... نيايش کرديم...... آوايی که هيچوقت کهنه نشد... و هميشه دلهامون رو می لرزونه ......

روح استاد موذن زاده اردبيلی شاد و يادش گرامی.......

 

 

پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: